دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده

به تماشا سوگند

۹, مرداد ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی, طبیعت

هفته ای دو روز یکشنبه ها و پنج شنبه ها صبح زود ساعت چهار و چهل و پنج پای پلکان باباکوهی کوههای آب و برق هستیم. تماشای طلوع آفتاب از اون بالا خیییییییییییییییییییلی کیف داره.

تماشای گرم شدن تن صخره ها در ناز و در نوازش آفتاب انرژی فوق العاده ای به آدم می ده.

و وقتی که فاتحانه از قله بر میگردی، تماشای آدمهایی که از سینه کش کوه بالا میرن حس غرور به آدم می ده!!!

طبیعت کوه، صدای پرندگان، زیبایی و گرمای آفتاب عمیقا روح آدم رو تلطیف می کنه.

من این لحظات و خاطرات قشنگ رو مدیون دوستای خوبم هستم.

قنات نوردی

۲, مرداد ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی, طبیعت

حدود یک ماه پیش برای برگزاری یه کارگاه روش تحقیق رفتم دانشگاه آزاد گناباد. با کلی اشتیاق رفتم. صبح شنبه یکساعت قبل از شروع کلاس داخل کلاس بودم. حس بچه های پر شور اول دبستان در اولین روز مدرسه رو داشتم. کلاس قرار بود ساعت هشت برگزار بشود. ساعت هشت و نیم دو نفر آمدند نشستند!!! تا ساعت نه تعداد به چهار نفر رسید!!! خیلی واسه ام غیر منتظره بود. بالاخره شروع کردم. ساعت بعد تعداد به ده نفر رسید. و از عصر با وجود گرمی هوا تقریبا همگی بموقع سر کلاس بودند. سعی کردم کلاس از حالت تدریس سنتی خارج بشه و واقعا شکل کارگاه داشته باشه. جاتون خالی دوستان بسیار خوبی پیدا کردم. غروب که شد قرار گذاشتیم فردا صبح علی الطلوع بریم بازدید قنات تاریخی قصبه. تا همگی جمع شدند ساعت شد شش صبح!!!  این نمای مسیری بود که می رفتیم به سمت قنات.

 

 برای من که اولین بار بود چنین جایی رو می دیدم خیییییییییییییییلی جذاب بود. حدود ششصد هفتصد متر بالاتر از ورودی اصلی قنات بالاتر رفتیم یک کانال فرعی زده بودند تا با مسیر قنات از نزدیک آشنا بشیم.

مسیر اصلی قنات کلا به همین شکلی بود که در عکس زیر می بینید. بعضی جاهاش به قدری باریک که آدمهای چاق براشون خیلی سخت بود بتونن رد شن. یکی از دوستان پیشنهاد کرد بریم توی آب و ما هم از بی درنگ رفتیم. تصمیم گرفتیم یه مسیر کوتاه هفتصد متری داخل قنات رو پیاده روی کنیم.

هیجان بسیار بالایی داشت. گاهی که چراغ قوه رو خاموش می کردیم ظلمات محض داخل قنات نفس رو تو سینه حبس می کرد. اولش که وارد شدیم ارتفاع قنات خوب بود ولی به صد متر آخر مسیر که رسیدیم هم ارتفاع آب تا کمر بالا آمد و هم به علت رسوبات شن و گل و لای کف قنات مجبور شدیم تا حد زیادی خمیده راه برویم. بعضی جاها واقعا احساس می کردم نفسم داره بند می آد. تقریبا هر فاصله صد متری یکی از این دریچه ها قرار داشت. که از طریق آن بشود به سطح زمین رسید. ولی چه فایده که بالای همه دریچه ها بتونی شده بود!!! اما تنها کارکردش برای ما این بود که بتوانیم لحظه ای راست وایستیم و نفس تازه کنیم و ادامه راه رو بریم.

ناگفته نماند حین پیاده روی داخل قنات دو بار سرم شکست! ولی خب می ارزید!!! تا اینکه آخرش از اینجا درومدیم.

و این نور بعد از اون تاریکی چقققققققققققققدر زیبا و دلنشین بود. جاتون خیییییییییییییییییییییییییییییلی خالی بود.

اینم نمای بیرونی درب ورودی قنات.

و از در که بیرون اومدیم با این منظره مواجه شدیم.

ضمنا چون از قبل پیش بینی نکرده بودیم مجبور شدیم کمی زیر آفتاب بمونیم تا لباسهای زیرمون خشک بشن! و بعد بریم کلاس.

ما هیچ ما نگاه

۱۹, تیر ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

حتما براتون بارها پیش اومده که مجذوب یه منظره قشنگ، کودک زیبا، نم نم بارون، مهمونی بسیار دلپذیر، مصاحبت با دوست یا چیزهای متفاوت دیگر بشین. حسی که در اینجور لحظات به تون دست می ده اصطلاحا مسرت یا همون شادمانی گفته می¬شه طی چنین لحظاتی شما هیچ نیازی به یک واسطه برای ترجمه اون احساس شادمانی ندارید. یه اتفاق درونی عمیق بین شما و اون پدیده است.

شما اگر آدمی هستید که این اتفاق بارها و بارها براتون افتاده پس می تونین به شاخکهای حواس پنج و شش گانه تون اطمینان داشته باشید. طراوت و تازگی اون لحظات با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. حالا اگر ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها بعد از مواجهه با چنین لحظات زیبایی، خاطرات اون لحظات رو با خوتون مرور می کنید و وارد جزئیاتش می شین و دنبال تکرارش هستین و بعضی اوقات در حسرتش می سوزین، در حقیقت دارین به اش فکر می کنین و لذت می برین. اساسا پای لذت وقتی به میان می آد که شما اون خاطرات رو مرور کنین و جزئیاتش رو واسه خودتون و حتی دیگران تشریح کنین. دلتون می خواد برگردین به اون لحظات یا اون افراد و اونا رو مال خودتون کنین (همون میل غریزی به تملک).

شما در زمانهای بعدی هر چقدر بیشتر غرق لذت تجربه های مسرت بخش و شادمان برانگیز گذشته بشین نتیجه اش اینه از یکسو اون تجربه ها بتدریج خوار و خفیف می شن و از طرف دیگه فرصت تجربیات جدید رو از دست می دین. چون تا وقتی اونها تو ذهن تون هر تجربه جدیدی رو با همونها مقایسه می کنین. اونها در حقیقت به متری تبدیل می شن که همه تجربه های جدید رو می خواین باهاشون اندازه گیری بکنین. ذهنی که آکنده از چنین خاطراتی باشه در کم کم خلاقیتش رو از دست می ده و همیشه در گذشته زندگی می کنه.

ما باید به تعبیر کریشنا مورتی چنان توانایی در خودمان تقویت کنیم که آنها را بخاطر نسپریم. ما برای نجات از این بند و همواره نو شدن و تجربیات مسرت بخش داشتن، باید خودمان را از بند تجربیات قبلی نجات بدیم. به آنها فکر نکنیم. مثل آینه باشیم که هیچ چیزی در خاطرش نمی مونه. نه تجربیات تلخ و نه تجربیات شیرین. بخاطر سپاری تجربیات تلخ و شیرین گذشته، شاخکهای حسی ما رو کند و کرخت می کنن. حضور گذشته در حال و مشغولیت ذهنی ما به آنها کم کم ما رو به این نتیجه می رسونه خب دیگه چیزی به زیبایی و مسرت بخشی اون تجربیات وجود نداره. این مشکل دقیقا بخاطر اینه که ذهن ما اونها رو به یه ابزار استاندارد تبدیل کرده.

ما اگر بتونیم به چنان مهارتی که مورتی مد نظرش هست برسیم همه تجربیات برامون مسربخش و شادمانی آور خواهند بود. تجربیات در این حالت اصلا با هم مقایسه نمی شن. وقتی عمیقا به این تعالیم نگاه می کنم می بینم آدمها از دیدگاههای مختلف دارند به نتیجه واحدی می رسن. تجربه دکتر برویر وقتی که می گفت بیرون را به درون راه بده موید تعالیم کریشنا مورتی بود. حالا معنای این عنوان کتاب شعر سهراب را می فهمم که:

ما هیچ ما نگاه.

یا این تکه شعر از همین کتاب:

ای بهار جسارت! امتداد تو در سایه ی کاجهای تامل پاک شد! …..

 یا این یکی:

شاخه ی مو به انگور

مبتلا بود

کودک امد

جیبهایش پر از شور چیدن!

من وقتی اینجور مطالب را می خونم دوست ندارم کتاب رو ادامه بدم. چون شادمانی اون لحظه خیییییییییییییلی بزرگه. دلم می خواد همه جهان رو در اون شادی شریک کنم.

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج،

پرم از سایه ی برگی در آب:

چه درونم تنهاست.

این حس و حال مال لحظاتیه که سخنرانی دوم کریشنا مورتی رو در کتاب عشق و تنهایی ترجمه آقای مصفا خوندم. او این سخنرانی رو در سال ۱۹۷۹ انجام داده. دقیقا یعنی ۳۲ سال پیش. حالا من در ۴۴ سالگی اونو می خونم احساس می کنم شعف و شادمانی من کمتر از آن آدمهایی که در آن لحظات داشتن حرفاشو تجربه می کردن نیست.

آیا مبعث رسول، نگاهی نو به جهان نبود؟ آنهم وقتی که همگان غرق لذت بیمارگونه تجربه های پیشین خود یا نیاکان خود بودند! مبعث مبارک.

مردانگی-زنانگی

۵, تیر ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

امروز به یک روایت روز پدره و به روایتی دیگر روز مرد. یه چیزی شبیه روز مادر و هفته ی زن. به نظر من کارکرد مثبتی که این نامگذاری ها داره اینه که به جامعه یادآوری کنه از همدیگه تقدیر کنید. به هم احترام بذارین. همدیگه رو دوست داشته باشین. همین. ولی من محبت و دوست داشتنی رو که به سفارش دیگران باشد دوست ندارم. این مدل محبت یه جور واکنشه تا کنش. شما باید تبریک بگی چون همه دارند این کار رو می کنند. تازه اوج واکنشی بودنش اینه که اگه فراموش کنی احساس گناه هم به ات دست می ده. قدردانی و محبت باید جوششی باشه نه کوششی.
از طرف دیگه من برای مرد بودنم چه زحمتی کشیده ام. دو تا کروموزوم بر حسب تصادف دست به دست هم دادند و من اتفاق افتادم! مرد بودن یک ویژگی انتسابی است که نیمی از جهان از آن لحاظ با هم شباهت دارند. بنابر این ارزش تمایزبخشی خاصی ندارد. تازه من بخاطر مرد بودنم چه گلی بر سر جهان زده ام که زن بخاطر زن بودنش نزده است. اتفاقا دسته گلهایی من آب داده ام بیشتر از جنس دیگر است و جادارد در این روز مرا مواخذه کنند. با اینحال همین دسته گلها هم بیش از آنکه ریشه در این تفاوت فیزیولوژیک داشته باشد به موقعیتها و شرایط اجتماعی برمی گردد که ما در آن قرار داشته ایم. شرایط و موقعیتهایی که حاصل توافق خودآگاهانه یا ناخودآگاه هر دو جنس بوده است.
حالا اساسا گیریم قبول. روز مرد هم مثل روز زن روز عزیز و مقدسی باشه. خب کی مرده و کی زن؟ آیا نشانه مرد و زن بودن همین تفاوت فیزیولوژیکه. به نظر من مرد و زن دو سر پیوستاری فرهنگی هستند که معرفهای زنانگی و مردانگی بر روی آن توزیع شده اند. جدّی جدّی اوج زنانگی یک زن و مردانگی یک مرد در چیست؟ شجاعت، مسئولیت پذیری، ابراز احساسات، دوراندیشی، نوعدوستی یا … ؟ تا چه اندازه بر سر پاسخی که شما به این سوال می دهید در جمع دوستان و اشنایان تان توافق وجود دارد؟ در کل جامعه چطور؟

حقوق آدمی

۵, تیر ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

مدت طولانی است که ذهنم با منشاء حق و تکلیف درگیره. اینکه من به عنوان یک انسان حقی دارم و چه تکلیفی. تعریف حقوق و تکالیف بسته به جهتگیری های فکری افراد متفاوت است. این جهتگیریها خود متاثر از نحوه اجتماعی شدن و عوامل متعدد دیگری است. اما من می خواستم به شرایط قبل از شکل گیری اخلاق برگردم. حالا اینو داشته باشین. دیروز داشتم لای کتابام دنبال چیزی می گشتم چشمم خورد به خاطرات آدم و حوا از مارک تواین. دیدم بررسی شرایط آدم و حوا مثال خوبیه برای بررسی حق و تکلیف. البته اگه کسی اهل گفتگو و نقد و بررسی باشه آغاز هر تعاملی برای او می تونه در شرایطی مثل شرایط آدم و حوا باشه! مزیت مثال آدم و حوّا برای نقد و بررسی حق و تکلیف اینه که هیچکدوم از این دو نفر نمی تونن به طرف مقابل شون بگن فلان موضوع حق منه، چون بابام اینجوری می گفت یا طرفای ما اینجوریه و در فلان کتاب اینو نوشته یا حاج آقامون اینجوری می گن. هر دو نفر در موقعیتی برابر قرار دارند. از این زاویه ای که من نگاه می کنم حوا موظف نیست بچه بیاورد همانطور که آدم موظف نیست خرجی حوا را تامین کند. حالا فرض کنید بر حسب تصادف بچه ای به دنیا آمد. وظیفه ی نگهداری بچه بر عهده ی کیست؟ کافی است حوّا چند روزی این کار را انجام دهد، پس از مدتی در این کار تجربه و در نتیجه مهارت پیدا می کند، سروکار داشتن با بچه احتمالا موجب تلطیف احساسات حوا می شود. حالا اگر یه روزی حوا به فکر کار در بیرون از منزل افتاد طبیعی است که آدم مشکل نگهداری بچه را پیش بکشد و به تقسیم کار خانگی استناد کند و فلان و بهمان.

همه حساسیت من سر همان جمله ای است که زیر آن خط کشیده ام. کافی است شما برای مدتی به هر انگیزه ای (از نوع دوستی گرفته تا منفعت طلبی) کاری را برای دیگری انجام دهید،  مطمئن باشید نتیجه ی طبیعی این فرآیند پیدایش حق برای دیگری و تکلیف برای شماست. به نظر من، از زاویه جامعه شناسی می توان تمامی حقوق و تکالیف مرسوم را مورد بازاندیشی قرار داد که چرا باید؟ در غیراینصورت ما در دامی قرار می گیریم که دیگران برای ما تنیده اند و خودمان نیز به تکمیل تار و پود این دام برای آیندگان کمک می کنیم.

من اشتباه کردم

۲۲, خرداد ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: سیاست

این روزها همه اش یاد فرصتهای خوبی که از دست دادیم می افتم. فرصتهایی که هرگز به دست نخواهند آمد. فرصتهایی که ما در از دست دادنشان سهم بسیار زیادی داشتیم. به خودم می گویم حالا که مجال مناسبی برای نقد قدرت حاکم نیست لااقل خودمان را نقد کنیم. من سال گذشته توی ستاد آقای موسوی فعالیت می کردم و تقریبا از نزدیک در جریان حال و هوای انتخابات بودم. من هرگز فریب سرسبزی بلوار وکیل آباد مشهد را که ستادمان در آنجا بود نخوردم. به همین دلیل چند روز آخر مهلت قانونی تبلیغات انتخاباتی به مناطق متوسط پایین و پایین شهر مشهد (از جمله سیدی، قلعه ساختمون، پنج تن، طلاب و … ) رفتم. فضای این مناطق صد و هشتاد درجه با فضای بلوار وکیل آباد متفاوت بود. آنها تعداشان زیاد بود اما ماشین شخصی نداشتند بیایند بیرون مانور خیابانی بدهند. من مشاهدات شخصی خودم را با نتایج نظرسنجی هایی که از طرف ایسپای جهاد دانشگاهی انجام می شد مقایسه می کردم. آرای آقای موسوی در شهر مشهد در ایده آل ترین وضعیت بین ۲۰ تا ۲۵ درصد از آقای احمدی نژاد کمتر بود و در کل کشور بین ۱۰ تا ۱۵ درصد. در نظر داشته باشید این نظر سنجی ها غالبا در مناطق شهری انجام می شد. نتیجه انتخابات به لحاظ پیروزی و شکست برای من از قبل معلوم بود.

وقتی به پیامدهای بلند مدت این رقابت سیاسی نگاه می کنم من در انتخابم اشتباه کردم. من اشتباه کردم که در شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سال گذشته از آقای موسوی طرفداری کردم. آقای موسوی در مقایسه با آقای کروبی و آقای رضایی اگرچه گزینه مناسبی برای بعد از پیروزی بود و بسیاری از آرزوهای دور و درازمان امید بود که به بار بنشاند اما گزینه نامناسبی برای شکست بود. ولی ما فقط به پیروزی فکر می کردیم. آقای موسوی و اساسا اصلاح طلبان گزینه مناسبی برای رقابت با آقای احمدی نژاد نبودند. ما باید از آقای رضایی طرفداری می کردیم تا با پیروزی ایشان زمینه تقریبا مناسبی برای تحقق بخشیدن به ایده های اصلاح طلبانه مان (البته نه لزوما با آقای موسوی) فراهم می شد یا لااقل طرفداری از ایده های اصلاح طلبانه جرم تلقی نمی شد.

تولدی دوباره

۲۲, خرداد ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

یکی دو روزی که تعطیل بود رفتیم روستای بقمچ واقع در ۳۵ کیلومتری چناران. یه جایی شبیه ماسوله خودمون البته منهای جنگلای انبوه گیلان. جای همه دوستای خوب و عزیزم خالی. صدای پای آب، پچ پچ برگ و باد، طبیعت بکر و سرسبز، انعکاس فریاد در کوه، فوق العاده زیبا بود.

 دلم می خواست ساعتها دراز بکشم زیر این درختا و زیبایی عجیب و غریب شون رو مزمزه کنم.

عظمت صخره ها در کنار نرمی و نوازش روخونه ها واقعا تجربه لذت بخشی بود. اینجا دیگه طاقت نیاوردم و …. !

یا وقتی توی چمنزارها قدم می زدم احساس می کردم تمام وجودم داره نوازش می شه.

میم مثل مادر

۳۰, فروردین ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

از زمستان امسال معلوم بود که به زودی نوبت این یادداشت هم خواهد رسید. از وقتی که به مشهد آمدم هر سال زمستان مهمان ما بود. ولی سه چهار سال بود که نمی آمد. بالاخره امسال با اصرار زیاد من و بچه ها آوردیمش. از اواخر مهر اومد تا اواسط اسفند. احوال جسمی اش بسیار متغیر بود. آسم، نارسایی قلبی و فشار خون بالا در هفتاد پنج سالگی. اگرچه اساسا نشد یک هفته مداوم حالش خوب خوب باشد، ولی روزهای خاطره انگیزی داشتیم با هم. وقتی موقع رفتن به فرودگاه بدرقه اش می کردیم من بوضوح می دونستم که این آخرین بدرقه اش توی مشهده.
عید که شمال رفتیم حالش کمی مساعد بود. برگشتنی که خداحافظی می کردیم یه حس درونی به ام می گفت این آخرین خداحافظی ماست. نرمه گونه هاش، وقت بوس خداحافظی صبح زود دوازدهم فروردین به خوبی یادمه.
شنبه گذشته زنگ زدند که توی سی سی یو بستری شده. سکته مغزی و دیابت و نارسایی کلیوی و در عرض سه روز زخم بستر هم به مشکلات قبلی اش اضافه شد. سه شنبه صبح رسیدیم بیمارستان انزلی. اونی که رو تخت بود هیچ چیزی اش شبیه مادر من نبود جز آبی چشماش. نمی دونم چطور شد که عصر سه شنبه حالش عادی شد. رو چهارشنبه هوشیاری کامل داشت. حرف زدیم و شوخی کردیم. خوشحال بودم. جالب بود در همان اوضاع و احوال از من و بچه ها گلایه رد چرا درس و کلاس رو ول کردین اومدین اینجا. یه وقتی دکتر داخلی ازش سوال کرد حاج خانوم از بهشت چه خبر؟ جواب داد خبر خییییییییییییلی خوب. جالب بود واسه ام. اعتماد به نفس اش برای من همیشه الگو بود. به عنوان مثال با اینکه فارسی رو خوب بلد نبود ولی غیر ممکن بود دوست یا آشنایی به خانه ما بیاید و مادرم با او سر صحبت باز نکند. گاهی اوقات دقت که می کردم می دیدم نصف عبارتهایی که می گوید تالشی یا ترکی است!
اما از عصر پنج شنبه مجددا حالش بد شد. هوشیاری اش رو کامل از دست داد. نه حرفی نه حرکتی. فقط چشماش باز بود. فایده ای نداشت. شنبه صبح که رفتم با مسئولیت خودم گواهی ترخیص اش رو امضا کردم ببرمش خونه خودش تمام ابرای آسمون دلم بارونی شد. احساس گناه نمی کردم. دکترها به مسئولیت حرفه ای شان عمل می کردند. آنها تا آخرین نفس تلاش شان رو می کردند. ولی چه فایده ای. تلاش برای طولانی شدن شکنجه. اینجور جاها پزشکی به بن بست می خوره. تمام این روزها ذهنم درگیر حق انتخاب مرگ بود. جامعه سنتی حق انتخاب شکل مردن و زمان مردن را از آدمی گرفته است. ما بر اثر فشارهای شدید هنجاری موظفیم فقط همان شکلهایی بمیریم که جامعه مجاز می داند. جالبه که شکنجه این فشارهای هنجاری از شکنجه بیمار محتضر هم بیشتره.
بردیمش خونه. نمی دونستم که چقدر باید شمال بمونم. کلاسامو چکار می کردم. هیچ کس نمی دانست چه بگوید. دست به دامن دوست عزیزم شدم. با خدا مشورت کرد و قرار شد من با بچه های به سمت مشهد راه بیافتم. خدا حافظی کردیم. اشکی باقی نمونده بود. دیروز ظهر رسیدیم مشهد. عصر وسط کلاس آمار پیام گذاشتند که روح مادرم نجات پیدا کرد و پر کشید به آسمون و من خوشحال شدم. خوشحال بابت رهایی از شکنجه درد. و امروز عازم شمالم. دیگه توان رانندگی ندارم. باید پرواز کنم.
توی بیمارستان بخش سی سی یو روبروی بخش زایشگاه قرار داشت. یاد کتاب زندگی های بسیار استادان بسیار که عید خوانده بودم افتادم. هیچ کس نمی میرد.
این عکس از آخرین عکسایی است که ازش گرفتم. روزای آخر برده بودیمش حرم. این عکس برای من خیلی زنده است. لبخندش کار سوسوی منه که به زبان محلی گفت کو چمون را (قربون آبی چشمات).

از همه دوستای عزیزی که با تماسها یا پیامهاشون منو توی این چند روز همراهی کردند، ممنونم.

خانه ام ابری است

۲۲, فروردین ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با ان

ازفرازگردنه – خرد و خراب و مست

باد می پیچد،

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من.

آآآآآآآآآی نی زن . که تورا آوای نی برده است دور از ره – کجایی ؟

خانه ام ابری ست اما

ابربارانش گرفته است.

درخیال روزهای روشنم کزدست رفتندم –

من به روی افتابم

می برم درساحت دریا نظاره –

و همه دنیاخراب وخرد ازباد است-

وبه ره – نی زن که دایم می نوازد نی –

دراین دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش.

یک تجربه

۱۴, فروردین ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

بارها پیش آمده که وقتی در حال رانندگی هستم منظره روبرو یا کنار بسیار زیبا به نظر می رسد اما وقتی توقف می کنم و پیاده می شم اون زیبایی قبل محو می شه. اوایل خیلی واسم سوال برانگیز بود. حتی یکبار به این نتیجه رسیدم که بعضی مناظر رو باید گذرا تجربه کرد. زیبایی اونها به گذار گره خورده. حتی عکسی که در هنگام گذار از اونها گرفته می شه نمی تونه زیبایی شون رو نشون بده. باید ازشون فیلم گرفت. فیلم می تونه به نحو بسیار موثری زیبایی گذار رو نشون بده. به این ترتیب من به نحوی شهودی و اکتشافی نیاز به فیلم و عکس رو در خودم به طور جداگانه شناخته ام.

اخیرا یه تجربه دیگه داشتم. این بار متوجه شدم تفاوت زیبایی منظره روبروی من از داخل ماشین و بیرون آن،  ربطی به گذار نداره. حاصل این تامّل برایم جالب بود. حقیقت اینه که زیبایی برخی مناظر از داخل ماشین تحت تاثیر کادر پنجره هایی است که ما از قاب آنها بیرون را نگاه می کنیم در حالیکه وقتی پیاده می شویم بدون کادربندی بیرون را تماشا می کنیم. کادرها در احساس و شناخت ما تاثیر بسیار تعیین کننده ای دارند. این تاثیرپذیری احساسی یا شناختی منحصر به طبیعت و کادر پنجره ماشین نیست. در هر شرایطی و در باره هر سوژه ای صادق است. حال که اینقدر تاثیرپذیریم و اغلب اوقات هم ناخودآگاه. پس جا دارد که مقداری از مطلق انگاریهایمان کوتاه بیاییم.