تبیین ساختاری

آوا یکی دو روزه که وارد پنج سالگی شده. به محض دیدن من گفت دایی یادته پارسال رفتیم چیپس خوردیم؟ من برای آوا تداعی دریا و چنگل و چیپس و بستنی هستم!

عمیق که نگاه می کنم همه ما یه جورایی آوا هستیم. ذهن ما مدام در حال تداعیه. برای این مدل تداعی ها اسمای قشنگی هم گذاشته ایم. مثلا کنار ساحل می رویم و یاد عزیزمان می افتیم (تداعی دیگری) و زنگ می زنیم یا اس می دهیم که جای تو خالی. اسم این حس رو می ذاریم دوست داشتن. دوست داریم او هم کنارمان باشد. گویی شادی هایمان را با او قسمت می کنیم. در حالیکه تبیین اشتراوسی چیز دیگری می گوید!

در جامعه شناسی دو نوع تبیین ساختاری وجود دارد. دسته اول و رایچ آن دسته از تبیین هایی است که برای توضیح رفتار افراد یا گروه ها به عواملی نظیر عرف، قوانین یا دین و یا پدیده های دیگری که جلوه گاه این سه هستند اشاره می کنند. دسته دوم آن بخش از تبیین های است که رفتار افراد یا گروه ها را بر اساس لایه های پنهان و زیرین توضیح می دهند. گویی در اینجا معنای نهفته در ورای رفتارها توضیح داده می شود. چیزی شبیه دستور زبان نهفته در ورای گفتار. تبیین ساختاری اول را اصطلاحا تبیین ساختاری علّی می نامند. تبیین ساختاری دومی اساسا تبیین به معنای کشف علت نیست. کاری شبیه نور افکندن به پهنه تاریک رفتار آدمهاست. این تبیین لویی اشتراوسی است.

بر می گردیم به رفتار آوا یا خودمان. ما وقتی زیبایی های طبیعی یا تصنعی محیط اطراف رو می بینیم مثلا مرغابی های کنار ساحل دریا، غروب زیبای خورشید، لبخند بسیار زیبای یک کودک، جشن تولد لبریز از شادی را می بینیم در حقیقت با یک امر دلپذیر اما تصاحب نشدنی مواجه می شویم و بطور ناخودآگاه رنج می بریم. رنج می بریم چون متوجه می شویم آن واقعیت دلپذیر مال ما نیست و یا نمی تواند مال ما باشد. بعد بلافاصله ترس به ما هجوم می آورد که مبادا فقرمان دائمی باشد. آنگاه در واکنش به چنین رنج و ترسی یاد داشته هایمان می افتیم. دقیقا مثل کودکی که در مقابله با داشته های رنگارنگ سایر کودکان در قالب اسباب بازی یا عروسک، داشته های خود را به معرض نمایش می گذارد! ما اسم این تداعی ها را می گذاریم به یاد بودن و دوست داشتن. در حالیکه ورای این دوست داشتن رنج و ترس عمیق ما از تنهایی و نداشتن نهفته است. به همین دلیل است که گاهی اوقات از بی پاسخ ماندن این مدل تداعی ها ناراحت می شویم و برعکس با واکنش تشکر آمیز مخاطب­مان از اینکه به یادش بوده ایم غرق شعف و شادمانی می شویم چون در حقیقت خاطر جمع می شویم که او در فلمرو مملوکات ما هست و ما همچنان داریمش! او هم خوشحال می شود چون علیرغم فرسنگها دوری در می یابد که ما را دارد! ما عروسکان شرطی شده جامعه! حالا معنای این شعر سهراب رو بیشتر می فهمم. من هر وقت به این مدل دریافتها می رسم میرم سراغ سهراب.

کودک از پله های خطا رفت بالا.

ارتعاشی به سطح فراغت دوید.

وزن لبخند ادراک کم شد.

یکی از سوالات مهمی که در این رویکرد پیش می­آید این است که زنجیره تبیین تا کجا ادامه خواهد داشت؟ به نظر می رسد به لحاظ فلسفی یا نظری، این کندوکاو تبیین گرانه پایانی نخواهد داشت مگر آنکه به نیاز به بقا ختم شود. که در این حالت همه رفتارهای آدمی مصداق تلاش آگاهانه یا ناخودآگاه تفسیر خواهد شد. البته این کندوکاو عالمانه می تواند در تجزیه مکانیسم فروکاوی نیازها نیز ادامه داشته باشد. به این معنا که در زنجیره نیازها، حلقه های جدیدی کشف شود.

ولی ما به عنوان افراد نسبتا عادی! چه موقعی شروع به تبیین اشتراوسی می کنیم و کی به آن خاتمه می دهیم. به نظر میرسد ناکامی (چه در قالب ترس و چه در قالب رنج) یکی از عوامل عمده گرایش ما به این مدل تبیین است (همین عبارت خودش یک نوع تبیین اشتراوسی است!). ما این مدل تبیین را در مواجهه با ناکامی دنبال میکنیم و پس از کامیابی (مثلا با تغییر نیاز وسیله ای) یا سرکوب نیاز هدف یا تصعید آن به این مدل تبیین خاتمه می دهیم تا رنجشی جدید و یک فروکاوی جدید!

تبیین ساختاری اشتراوسی چه فایده ای دارد؟ اینکه که ما یک نیاز ظاهری مثل دوست داشتن یا دوست داشته شدن را بر حسب یک نیاز پنهان مثل نیاز به تملک یا امنیت (تنها نبودن) تبیین کنیم چه تاثیری در جهتگیری های ما خواهد گذاشت؟ من فکر می کنم این مدل تبیین ساختاری می تواند تاثیراتی بر زندگی شخصی ما بگذارد نظیر:

۱-     ناکامی در نیازهای ظاهری در این حالت قابل تحمل خواهد بود.

۲-     نیازهای ظاهری بعضا انتظاراتی در ما ایجاد می کنند و ما را حق به جانب می کنند. این رویکرد معنای پنهان در ورای نیازهای ظاهری را نشان می دهد و در تعدیل انتظارات و توقعات ما از دیگران تاثیر می گذارد.

۳-     رویکرد اشتراوسی کمک می کند که نیازهای ظاهری را به چشم وسایلی (نیاز وسیله) برای ارضای نیازهای پنهان (نیاز هدف) محسوب کنیم. وسایل صرفا وسیله هستند، لذا می توانند با وسایل دیگر جایگزین شوند.

چشم پوشی از ارضای یک نیاز، تعدیل انتظارات و همچنین انتخاب وسایل مناسب برای ارضای نیازهای پنهان را می توان مدیریت نیازها نامید. یکی از معضلات اصلی مدیریت نیازها، اولویت بندی نیازها یا شناسایی معیاری برای اولویت بندی آنهاست. برای حل این معضل باید فلسفه اخلاق، روانشناسی و جامعه شناسی اخلاق را بطور اساسی دنبال کنیم. اینها به ما خواهند گفت که ارزشمندی امور(اعم از نیازها و خواسته ها که رافع نیاز هستند) از کجا ناشی می­شود.

جوابی که مورتی و دون خوان به این سوال می­دهند این است که رنجشی که شما را به سمت مدیریت نیازها و اولویت بندی آنها سوق می دهد، محصول فکر است و فکر دست پرورده جامعه و مکانیسم های تربیتی آن و رنج مولود مقایسه است. از چشم آنها این رنج نقطه پایان ندارد. چون فکر بطور پیوسته در کار مقایسه است. مقایسه حال با گذشته و آینده. لذا پیشنهاد می کنند باید فکر یا همان گفتگوی درون را متوقف کرد. مورتی سکوت را پیشنهاد می کند و دون خوان راههای عملی رسیدن به سکوت را. این دو نفر و افراد مشابه اصالت فکر را زیر سوال می برند.

من فکر! میکنم در جهانی که اکثریت قریب به اتفاق آدمیانش بیمار جامعه و رسانه های آن است ترویج آیین مورتی و دون خوان در سطح عموم نه تنها آب در هاون کوبیدن است بلکه در بهترین حالت به منزله خراب کردن خانه هایی است که امیدی به آبادانی آنها نیست (کم کم احساس دورکیم بودن به من دست می دهد! و نگران سست شدن ایمان دینی عامه و آنومیک شدن فضای اجتماعی می شوم!). اما برای خواص خانه خرابی! که اهل تامل هستند عرصه پرچالش و هیجان انگیزی فراهم می سازد.

ویژگی ممتاز پیامبران این بود که ناکامی و رنجش بی پایان بشریت را حس کردند و دریافتند که دوای درد آنها در زمین یافت نمی شود. لذا آدمیان را دست به دامن آسمان کردند و گفتند آنچه را که ندارید از او بخواهید. تاریخ ادیان نشان از موفقیت پیامبران دارد چرا که جذب و نگهداشت درصد کثیری از انسانها در یک آیین نشان از یک کارکرد ضروری (پاسخ مناسب به یک نیاز بادوام) دارد.

اما فلسفه و علوم انسانی نظیر روانشناسی و جامعه شناسی بیکار ننشستند و علی الظاهر! ته توی همه چیز را در آوردند و خانه خواص را خراب کردند و اسباب و اثاثیه آنها را بر آب! (بیخود نیست که جماعتی به دنبال اسلامی کردن این علوم هستند تا جلوی خواص شدن آدمهای جدید را بگیرند!). اما عرفان جدید شرق و غرب پاسخی است به این خانه خراب ها. اکثر گرایشهای عرفانی جدید در پی بنا کردن خانه ای جدید هستند اما آیینی که مورتی و دون خوان ارائه می کنند اصالت را از جنس بی خانگی می داند!

Posted in زندگی | ۱۳ Comments

اپوخه ۲

بعد از آشنایی با اصول اولیه، به یک دو راهی می رسیم: ادامه زندگی به شکل اولیه یا گام نهادن در طریق معرفت. طریقت معرفت چیزی بیشتر از علاقه یا کنجکاوی شخصی طلب می کند. نیاز به مشارکت کامل با تمام وجود دارد. معرفت واقعا امری هولناک است. راهی نو برای زندگی کردن. راهی که با ابزار جهان عادی حمایت نمی شود. ما با گام نهادن در طریق معرفت به واقعیت خواهیم رسید.

ما در این طریقت وظایفی داریم:

۱-     متعادل کردن روح: باید بین عقل و احساس مان تعادل ایجاد کنیم. ما ون برگی در باد نیستیم که میان عقل و احساس به این سو و آن سو افکنده شویم. ما وقتی می توانیم به این تعادل برسیم که خودمان را با عقل و احساس یکی نشمریم. ما نه تابع منطقیم و نا تابع احساس. آنها ملک شخصی ما هستند و ما بر حسب موقعیت از آنها به عنوان ابزار استفاده می کنیم.

۲-     بی خواسته زیستن: ما باید وابستگی خود را نسبت به تعلقات مادی خویش کاهش دهیم و وارسته از اجبار و ضروریات دنیای روزمره زندگی می کنیم و صبر میکنیم تا راه گذری به واقعیت به دست آوریم. با اینکار تمام چیزهایی که برای فرد عادی ارزش کوشش کردن دارند مفهوم خود را برای ما از دست میدهند. دیگر امور و موقعیتهای اجباری وجود ندارند.

۳-     انفعال فعال: در همان حال که خود را از قید و بندهای زندگی می رهانیم و خودمان را برای معرفت دست یافتنی می سازیم فرضمان این است که واقعیت خود را بر ما اشکار خواهد ساخت. با اینحال درخشش واقعیت را از دنیای روزمره شناختن و بهره برداری از آن، یکی از وظایف مهم ماست. ما با آگاهی و هوشیاری بسیار باید منتظر این نشانه باشیم.

۴-     معاشرت با همنوعان: قوانین جدید زندگی ما برای همنوعان ما بیگانه و درک ناپذیر می شوند. ما در اثر وارستگی خویش از پندارهای احتمالی آنان کناره گیری میکنیم و بدین ترتیب نه به چنگ آمدنی می شویم و نه آسیب پذیر. با اینحال مشکلاتی برای ما پیش می آید که برای مقابله با آنها دون خوان دو فن ویژه را توصیه می کند:

  • عمل استراتژی  که به معنای پذیرش موقعیتهای مختلف زندگی بدون ارزشیابی آنهاست.  مواجهه بی طرفانه با وضعیتهای مختلف زندگی روزمره و در عین حال اتخاذ تصمیم محتاطانه در برابر آنها و اقدام به عمل بدون هیچگونه نگرانی از پیامد آن. در عمل استراتژی پیروزی یا شکست وجود ندارد. تا وقتی که از عمل استراتژی پیروی می کنیم هرگز نومیدانه تسلیم شرایط زندگی نمی شویم. زیرا همواره امکانی برای عمل کردن وجود دارد.
  • حماقت ساختگی:در رابطه با همنوعان همیشه اعمالی از ما خواسته می شود که برای ما مفهومی ندارتذ. در این مواقع بر حسب حماقت ساختگی عمل میکنیم. چنان دست به عمل می زنیم که گویی بی معنی بودن اعمالمان آگاهانه نیست. با اینکه می دانی عملی بیهوده است ولی چنان عمل می کنی که گویی این مطلب را نمی دانی.
Posted in راه اندازی سایت | Leave a comment

اپوخه

تا به حال اینقدر به مفهوم اپوخه نزدیک نبودم. اینکه چگونه خود را در پرانتز بگذاریم و با جهان به گونه ای مواجه بشویم که گویی اولین بار است که واقعیت را تجربه می کنیم. بعد از مطالعه کتاب کاستاندا و آموزشهای دون خوان ترجمه مهران کندری و مسعود کاظمی دریافت بسیار عمیقی از این مفهوم روش شناختی پیدا کردم. قلمرو کاربست اپوخه فقط تحقیق کیفی نیست. اپوخه یک روش برای زندگی است. باید از استاد ملکیان بخاطر سخنرانی بسیار آموزنده شان در زمینه جریان شناسی فرهنگی عمیقا تشکر کنم. این کتاب رو ایشان معرفی کردند. فوق العاده مفید بود. در اینجا خلاصه ای از فصل اول و دوم این کتاب رو میارم. تقدیم به معدود دوستان، آشنایان و شاگردای گمگشته عزیز خودم.

ما تماشاگریم. تماشاگر دنیایی که توهمی بیش نیست. دنیا برای ما با توصیفی ایجاد شده که از روز اول برای ما نقل کرده اند. توصیفی که در بیرون از ذهن ما مصداقی ندارد. یک تخیل ناب! ما تمام عمر در حباب ادراک هستیم. حبابی که از بدو تولد در آن قرار گرفته ایم.

برای دیدن دوباره جهان، برای تماشای جهان آنگونه که هست و برای تجربه خالص این واقعیت ناب باید گفتگوی درونی خود را متوقف سازیم. باید از به خود گفتن این که جهان چنین و چنان است باز ایستیم. تنها پس از مبارزه ای طولانی به این هدف دست خواهیم یافت. ما در این مبارزه با چهار دشمن مهم روبرو می شویم.

اولین دشمن ما ترس است. ترک وضعیت های پیشین و آشنا و آغوش گشودن بر تازگیها لبریز از ترس و وحشت است.  ترس اسلحه ذهن است برای حفظ وضع موجود! برای انحراف از واقعیت!

دومین دشمن ما وضوح است. وضوح یکی دیگر از سلاحهای ذهن است برای متوقف ساختن پیشرفت ما. وضوح این توهم را در ما ایجاد می کند که به آستانه هدف رسیده ایم تا از پذیرش انگیزه های نوین و گردآوری تجربه های جدید ناتوان شویم. باید معرفت خویش را همیشه زیر سوال ببریم. باید آغوش گشای چیزهای جدید باشیم.

دشمن سوم ما اقتدار است. ما در اثر تجربیات جدید امکان دستکاری دنیای مان را بدست می آوریم و می توانیم با فکر خود بر وقایع و همنوعان خود تاثیر بگذاریم و به این ترتیب قربانی اقتدار خود شویم. ما در این حالت دنیای اطرافمان را بر حسب اراده و برای منافع خود تحت نفوذ قرار می دهیم و به محض انجام این کار دیگر آموزنده ی جویای واقعیت نیستیم چون اقتدار سد راه ما می شود.

دشمن چهارم پیری و مرگ است. نیروی حیاتی و قدرت عمل ما در پیری ضعیف می شود. دیگر نمی توانیم با همان طراوت و بی قیدی روزهای جوانی به راه خود ادامه دهیم. وقتی از نزدیکی همیشگی مرگ اگاه باشیم با زمانی که برایمان باقی مانده است چنان مقتصدانه برخورد می کنیم که به موفع به هدفمان یعنی واقعیت می رسیم.

برای موفقیت در این مبارزه دو روش مهم وجود دارد. نخست آنکه دست نیافتنی باشیم. برای دست نیافتنی بودن باید:

۱- به تجربه دریابیم که برای تامین وجودمان تنها به کمی از آن چیزهایی نیازمندیم که معمولا تصور می کنیم ضروری هستند! نگران بودن یعنی دست یافتنی بودن!

۲- در حالات و احساسات مان مستقل از دیگران باشیم. برای رهایی از وابستگی احساسی و عاطفی به دیگران نیاز به انضباط داریم. بعلاوه باید خود را از توهمات مسئول بودن در قبال دیگران برهانیم. ما تنها در قبال خویشتن مسئولیم! پذیرش چنین مسئولیتی مستلزم فراست و شجاعت بسیار است! ما نباید از دیگران استفاده کنیم و شیره آنها را بمکیم تا پوست و استخوانشان بماند. بویژه آنان که دوستشان داریم. ما هر کسی را که برایش دست یافتنی باشیم از دست می دهیم!

۳- باید توقعات و انتظارات دیگران را از خود از بین ببریم. توقعات و انتظارات آنها در گرو میزان کیفیت و اطلاعاتی است که از ما در اختیار دارند. ما زمانی دست نیافتنی می شویم که این اطلاعات در کمترین حد خود باشد. باید خودمان را از وسط این جاده شلوغ کنار بکشیم. در وسط خیابان بودن یعنی هر رهگذری رفت و آمدهای تو را زیر نظر دارد!

روش دوم آن است که هر عملی را آخرین نبرد روی زمین بدانیم! تنها در این صورت است که اعمال انسان نیرو و شدتی به خود می گیرد که مستحق آن است. در این نوع نگاه به عمل خوشبختی شگفت انگیزی وجود دارد. برای رسیدن به این نگرش، باید رابطه نزدیکی با مرگمان برقرار کنیم! واقعا تضمینی وجود ندارد که لحظه ای بیش از این لحظه به زندگی ادامه دهیم. بگذار هر یک از اعمالت آخرین نبرد تو در روی زمین باشد.

من فکر می کنم این مدل کتابها را نباید تنهایی خوند. باید گفتگو کرد اینها رو. توی یه جمعی که نیاز مشترک داشته باشند. شایدم توی یه جا یه ناکجاآباد. با یه هیچکس. کسی چه میداند.

رفته بودیم باغ. آفتاب ملایمی بود. این آفتاب زمستان به شدت دل انگیز و جذابه. خاک باغچه رو تماشا می کردم. داشت نفس می کشید. من صدای نفس باغچه را می شنوم.

نفس

Posted in زندگی | ۸ Comments

عکس نوشته ها

مریض شدم اساسی. یاد مریضی پارسالم افتادم که فرار از زندان رو تا قسمت شانزدهم تعقیب کردم! این دفعه نشستم عکسای این چند وقت رو تماشا کردم و از بعضی هاش بیشتر از بقیه خوشم اومد. گفتم بذارم اینجا تا شماها هم ببینین.

۱- سایه روشن صورت آوا، طراوت و تازگی پوستش بعلاوه رژ طبیعی لبهاش واقعا دل می بره از دایی. (عکس از سروش).

۲- طفلکی آوا که موش آزمایشگاهی دایی شده. آوا از هر زاویه­ای که تماشا کنی زیباست حتی وارونه!.

۳- شادی که نپاید دلبستگی را نشاید!

۴- شکوفه ها به تماشای آبهای سپید، پرندگان به تماشای بادها رفتند

۵- هارمونی سفره طبیعت رو نگاه کنید. توی هر پیش دستی سه تا غنچه گذاشته. بفرمایید تماشا.

۶- شیشه رو از بارون باید پاک کرد یا بارونو از شیشه؟

۷- لحظات پس از بارون به تماشا دعوت می شم به تماشای وداع برگ و بارون.

۸- قبلشم که بارون می خواد بیاد به تماشا دعوت می شم. نرم نرمک می رسد باران به دشت.


۹- تا دور دست منظره کوه است و برف و برف                من برف کاو کوهم و از کوه مانده ام.    (شاملو)

۱۰- بچه­ها هم مثل بزرگترها کم کم دارند اهل داشتن می شوند تا بودن. 

۱۱- ایمان که باشد چوب معجزه می­کند. (آرامگاه مرحوم نقشبندی در تالش)

۱۲- بیخود نیست که اسمش آفتابگردانه. آغوش از این بازتر در اشتیاق آفتاب ندیدم.

۱۳- من به بوی غنی گندمزار

من به افسانه نان … می اندیشم    (فروغ)

۱۴- امتیاز خاصی که ساحل قرق (ghorogh) تالش با بقیه پارک­های ساحلی داره نزدیکی بسیار زیاد جنگل به دریاست. درست در چند قدمی. عصرای قرق جنگل و دریا و آفتاب مهمونی برپا می کنن. جاتون روی این نیمکتا خالی بود.

۱۵- همایونو تماشا کنین. استخر باغ و اقیانوس واسه اش فرقی نداره. هنوز جامعه درش حلول نکرده.

۱۶- من غرق تماشای پروانه بودم موقع عکاسی. ولی حالا که تماشا می کنم می بینم درک زیبایی پروانه قوی تر از من بوده. جددن گاهی اوقات به این اشرف مخلوقات بودنم شک می کنم. انگار هرچه بزرگتر می شویم از اشرف بودنمون کم می شه.

۱۷- یه روز از ماشین پیاده شدم و تصمیم گرفتم زیبایی های حاشیه جاده رو کشف کنم. حاشیه چند قدمی نه چند متری. عکس بالا و پایین گیاهی به نام شوند است. در فرهنگ بومیان تالش، شوند فاقد ارزش است و در مقابل ریحان قرار دارد.

۱۸- تابستون برنامه اقامتمون در تبریز به هم ریخت و یک شب رفتیم هتل پارس ایل گلی تبریز. چشم اندازهای بسیار زیبایی داشت. با روابط عمومی هتل هماهنگ کردم و رفتم روی بام هتل. چشمام پر از تبریز شد

۱۹- فردایی اش رفتیم روستای کندوان در چند کیلومتری تبریز. خونه ­هایی در دل کوه. خوشبختی توی دل آدمهاست نه دل خاک و گل. تعادل مجددا یرقرار شد!

۲۰- رفتم بالای کوه روبروی روستا و از این زاویه عکس انداختم

۲۱- من عاشق مقاومت ترد و ملس آلوها هستم.

۲۲- یادمان باشد واحد خوردن و شمردن توتای نرم و ظریف مشت نیست. یکی یکی یکی.

۲۳- زندگی جذبه دستی است که می­چیند.     (سهراب)

۲۴- طلوع آفتاب از سمت دریا واقعا تماشایی است اما به شرطیکه مثل این خلق الله خواب نباشی.

۲۵- من به آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

۲۶- ما هیچ ما نگاه

Posted in زندگی | ۱۹ Comments

دلیل خوب بودن

تا اس داد که یک جلد از کتاب روایی و پایایی رو برای من امانت بیار، از خوشحالی بال درآوردم: کتاب چیه که اماااااانت باشه استاااااااااااااااااااد. تو جوووووون بخواااااااااااه. از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن. از اون معدود آدمهاست که دوست داری همیشه پیشش باشی. فرقی نمی کنه موضوع صحبت چی باشه. چون راجع به هر چی که حرف بزنه جالب و سنجیده است. همه اش خدا خدا می کنی یه بهلنه پیش بیاد کاری براش بکنی. حتی اگه جا به جا کردن یه لیوان از روی میزش باشه. می خوای لااقل یکی از هزار هزارتا خوبیاشو جبران کنی. رفتم پیشش و کتابو بردم براش و اینا رو گفتم به اش. من فکر می کنم شخصیتش رو همه اعضای گروه آمار دانشگاه فردوسی تاثیر گذاشته. اصلا نمی شه کسی شاگردش بشه ولی مثل خودش نشه. توصیه می کنم لذت شاگردی دکتر ارقامی رو حتما بچشین.

Posted in زندگی | ۲۴ Comments

آزیتا

کامنت آزیتا توی مطلب زندگی شستن یک بشقاب است خیلی برای من غافلگیر کننده بود. تصورش رو بکنین یه یادداشت یهویی شماره پرتاب کنه توی خاطرات بیست سال قبل. توی یه مدرسه راهنمایی روستایی لبریز از صفا و سادگی یه عالمه جوجه فرشته! سالهایی که سر از پا نمی شناختم واسه درس دادن. غرق عشق بچه ها بودم. عربی درس می دادم. فارسی، دستور، انشاء. املا.

کارهایی می کردم در مقیاس الان خیییییییییییلی عجیب و غریب. روز امتحان نهایی پشت دیوار مدرسه با همه بچه ها جمع می شدیم و رفع اشکال می کردم تا چند دقیقه بعد توی امتحان مشکل نداشته باشن. صیغه های امر و ماضی و مضارع عربی رو از اول به آخر و از آخر به اول از بچه ها سوال می کردم و یاد می گرفتن. کتاب فرهنگ معین به کلاس فارسی می بردم و مسابقه می ذاشتم که کی یه لغت می تونه سریع پیدا کنه. حروف الفبا رو از بچه ها امتحان می گرفتم. ترجمه متون رو با سبک و اصطلاحات خاصی می گفتم. سر تصحیح اوراق امتحان نهایی وقتی به مسئول امتحانات می گفتم اینا ورقه شاگردای منه و این یکی هم مال فلانیه شاخاش درمیومد. چون هر هفته برای تحصیل باید از شهرستان می رفتم تهران. برگشتنی از تهران برای بچه هایی که دوست داشتن مجله سروش نوجوان می خریدم می آوردم. یادش بخیر بعضی از این جوجه فرشته ها خیال می کردن چون اسم پسر من سروشه من این مجله رو خیلی دوست دارم!

بادم هست پایان امتحانات ثلث (اونموقع سه نوبتی بود امتحانات) به بچه ها جایزه می دادم. هم به شاگردای اول تا سوم هر کلاس و مدرسه توی درس خودم و هم به بچه هایی که بیشترین پیشرفت رو نسبت به امتحان قبلی می داشتن. یادش بخیر همکارایی که هاج و واج منو نگاه می کردن و خیال می کردن من علی القاعده باید مشکلی داشته باشم. یادش بخیر همکارایی خوبی که داشتم منو دلگرمم می کردند. یادش بخیر معاون مدرسه در اولین روز منو با یکی از دانش آموزای کلاس سوم اشتباهی گرفته بود و کم مونده بود بخاطر دیر آمدن کتک بخورم. بعدها کاشف به عمل آمد که تنها چیزی که منو نجات داده بود کت و شلوار مرتبم بود!

Posted in زندگی | ۲۲ Comments

لذت دانستن

ماه رمضون امسال از بس که چیز تازه یاد گرفتم ذوقمرگ شدم. این ذوقمرگی که با تجربه کتاب دانیل لیتل شروع شد با خوندن منطق اجتماعی ریمون بودون ادامه داره. منتهی در این دومی عمق فهم خیلی بیشتر از قبلیه. این دو تا کتاب لبریز از فرموله. فرمولایی که من کمتر دیدم استادای بزرگوار ازشون استفاده کنند. این لذت عمیق را در درجه اول مدیون حضور معلم فاضل آقای اورعی و بعد دوست عزیزم آقای دانایی و در نهایت ساختار ویژه گروه خودمون هستم. تصور کنید در پایان یکی از این جلسات آقای اورعی رو کرد به آقای دانایی و گفت اینایی که شما گفتید هیچکی نفهمید. جلسه بعد دوباره همین فصل رو توضیح بده. حرفی که ایمان دارم به ندرت هیچ جمع علمی به معنای رایج در جامعه بتونه تحمل کنه. در حالیکه جو سالم و سازنده گروه و شخصیت اعضا مخصوصا آقای دانایی به گونه ای بود که هیچکس دلگیر نشد و همگی با حضور در جلسه بعد و گفتگو در باره مباحث مطرح شده عمق یادگیری مطالب رو بیشتر کردند. آدم واقعا قبل و بعد این جلسات احساس رشد می کنه. مخصوصا اگه با مطالعه قبلی سر کلاس بیاییم البته من بدون استثنا با مطالعه در حد آمادگی برای تدریس سر کلاس می رم. چون احساس و اعتقاد من اینه وقتی آقای اورعی از معلم کلاس (آقای دانایی) سوال می کنند، انگار از همه ما دارن سوال می کنن، لذا همه باید آماده باشیم و در حد توان با روشن تر شدن مطلبی که داره ارائه می شه کمک کنیم. داشتن معلم خوب یه نعمت بزرگه. این جلسات می تونه شروع همون جلساتی باشه که منجر به تربیت معلم جامعه شناسی بشه. چیزی که نیاز مبرم جامعه آکادمیک ماست. جای دوستا و شاگردای خوبم توی این جلسات خالیه. امیدوارم هر کی میاد با مطالعه بیاد تا کیفیت مباحث بهتر بشه.

سادگی و صداقت آدمهای دوروبرم واقعا منو به وجد میاره. نمونه اش یکی از شاگردای قدیمی و گلم. طفلکی یه تحلیل آماری دشوار رو بر عهده گرفته بود. اومد پیشم برای مشاوره. دشواری کار تجزیه و تحلیلش خیلی بیش از تصور اولیه ام بود. اونقدر سخت که قبلا بارها پیش آمده بود من قید راهنمایی کردنو بزنم و بگیرم از اول تا آخرشو خودم انجام بدم. ولی بعد از یه توضیح مقدماتی دیدم نه این بار اوضاع فرق می کنه. خیییییییییلی جالب بود برای من. شکوفه دیدم و یاد بهار خود کردم! این دفعه یکی پیدا شده بود که با یه اشاره کوچک من، نه تنها تا ته مسیرو رفت بلکه بیراهه هاش رو هم نشونم دادو چیز یادگرفتم. این دسته گل خوشگل رو همون شاگرد گل به معلم گلش! داده و یک شاگرد گل دیگه توی آسانسور این دوتاگل رو تور انداخته! امااااااااان از این باغ پرگل!

 

Posted in زندگی | ۳ Comments

زندگی شستن یک بشقاب است

چند سالی هست که ظرفهای سحرهای ماه رمضون رو من می شورم. اونم نه شاید همه اش به روحیات فمینیستی من برگرده بلکه ابزار خوبیه که خواب از سرم بپره. البته برای اینکه حداکثر استفاده از این فرصت بشه معمولا هدفون می ذارم چیزی رو گوش می دم. امروز داشتم کاشفان فروتن شوکران شاملو (بخش دوم) رو گوش می دادم. اصلا متوجه نشدم کی ظرفها تموم شد. احساس می کردم اگه تمام ظرفهای سحر مشهدیها رو می آوردن می شستم و متوجه نمی شدم.

این ظرف شستن فقط مونده بود که واکاوی نشده بود. قبل ماه رمضون مهمون یکی از دوستامون بودیم. جالبه که بدونید توی جمعهای خیلی صمیمی خانوادگی هم شستن ظرفهای ناهار بر عهده منه. تازه ناهارو تموم کرده بودیم که از ما بهتران سوال کردن خب حالا این دفعه هم قراره شما زحمت بکشین. انگاری تا ابد فرضیه شستن ظرفها توسط من قراره تست بشه. گفتم بله با کمال میل. چند دقیقه گذشت و خانم دوستم گفت این مردای شمالی چقدر آدمهای خوب و مهربونی هستند. رفتم سراغ ظرفها ولی ذهنم درگیر این جمله بود. اصلا متوجه نشدم توی هدفونم چی پخش می شد! غروبی به این نتیجه رسیدم که اگه شستن ظرف و ظروف واقعا به روحیه خوب مردونگی و زن دوستی بر می گرده پس چرا فقط تو مهمونی! این شد که برگشتنی با کمال شجاعت اعلام کردم ازین به بعد ظرفهای ناهار جمعه هم با من. البته خلق الله خیلی تلاش کردند که همه روزهای هفته رو بر عهده بگیرم ولی خب چکار کنم که خوبی هم اندازه داره!

Posted in زندگی | ۱۹ Comments

فرشته های واقعی در دنیای مجازی

درسته که دنیای وب دنیای مجازیه ولی آدمهاش واقعی هستند. انسانیت درش موج می زنه. چند وقتیه که مشتری سایتهای کتابهای صوتی فارسی شده ام. جدددددن آدم به وجد می آد وقتی می بینه یک عده­ای زحمت کشیده اند و یه عاااااالمه وقت گذاشته اند و کتابهای بسیار خوب رو روخوانی و ضبط کرده اند تا یکی مثل من که عطش خوندن اونها رو داره ولی وقتشو نداره بتونه از کوچکترین فرصتی برای بهره بردن از این کتاب­ها استفاده کنه.

نمونه اش همین دیشب که به یک مجلس عروسی دعوت بودم. من اغلب اوقات در این مجالس غرق تماشای شادی آدمها می شم ولی بعضا شرایطی پیش می آد که احساس می کنم شادی در سطح جریان داره و من در عمق حضور دارم. به همین دلیله که همیشه برای احتیاط کتابی بر می دارم. برای دیشب کتاب صوتی آخرین رهایی کریشنا مورتی رو برداشتم. از ساعت نه تا یک شب تمام وجودم گوش شده بود. فوق العاده بود.

Posted in زندگی | ۴ Comments

مرید بی مراد

کتاب تجسم خلاق شاکتی گواین ترحمه گیتی خوشدل رو می خوندم. یکی از مباخثی که به اش اشاره کرده ضمیر برتره. اگرچه جالب بود برای من، ولی مدتیه در مورد این مدل کتابها به یه نتیجه جدید رسیده ام. من فکر می کنم محتوای این نوع کتابها نوعی تلاش لایق ستایش برای همه فهم ساختن تجربیات شخصی عده ای معدود در دنیای بزرگ ماست. احساس می کنم فهم عمیق این مدل مطالب نیاز به راهنما داره. یک کسی تومایه های پیر و مراد. راهی که این کتابها نشون می دن پر از ایستگاه و بیراهه است. بسیاری از دریافتهای نویسنده نیاز به شهود داره. شهودی که طی مصاحبت طولانی مرید و مراد آسون­تر حاصل می­شه.

اتصال با ضمیر برتر تجربه ایه که همه ماها یه جورایی تجربه اش کرده ایم. لحظاتی که احساس سبکی خاصی به مون دست می­ده و دلمون لبریز از محبت می­شه و می­خوایم عالم و آدم رو نوازش کنیم. اینجور مواقع سرشار از انرژی هستیم و فکر می­کنیم توانایی رسیدن به هر هدفی رو داریم.  این لحظات همون لحظات اتصال به ضمیر برتره. از این لحظات که فاصله می­گیریم کسالت و رکود همیشگی سراغمون میاد و احساس زمینگیر شدن به مون دست می­ده.

این کتاب کمک می­کنه که اتصال به ضمیر برتر یا روحانی شدن یا خداگونه شدن یا هر اسم دیگری که براش بداریم، قابل مدیریت باشه. شاید به جور فرمول نویسی به نظر بیاد ولی اتفاقی نیست که به راحتی در هر کسی رخ بده. نیاز به تاملات بسیار داره. مزیت کتاب اینکه که یه پنجره رو به آدم باز می کنه.

اون دسته از کلاس­های یوگا که مربی صاحب تجربه در زمینه اتصال با ضمیر برتر دارن می تونن کمک خوبی برای انتقال این نوع تجربیات باشن. اما مشکل بزرگ این کلاسها علاوه بر کم تجربگی مربیان، ناهمنواختی و تعدد مراجعینه.

Posted in زندگی | ۸ Comments