۳۰, مرداد ۱۳۸۸
نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی
فردا آغاز ماه مبارک رمضانه. تمرینی دوباره برای نه گفتن. نه ای دوباره به همه چیزها و کسانی که ما را به اسارت گرفته اند. من تصمیم دارم در طول این ماه مبارک به موسیقی، sms، زولبیا بامیه و خواب بعد از سحر نه بگویم. بعد از سحر می خواهم ۴۵ دقیقه در هوای آزاد پیاده روی کنم، حین پیاده روی تصمیم دارم نوارهای سخنرانی مذهبی و جامعه شناختی (درس نظریه های آقای دکتر اورعی) گوش بدهم و بعد از پیاده روی هم تا موقع شروع کار روزانه تصمیم دارم اسلایدهای آمار و روش تحقیقم رو تکمیل کنم.
۳۰, مرداد ۱۳۸۸
نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی
در طول یک ماه گذشته سه بار از سوی دوستان مورد مشورت قرار گرفتم دو بار برای انتخاب رشته تحصیلی در دانشگاه آن هم از سوی افرادی که تقریبا هر رشته ای که می خواستند می توانستند قبول بشوند و یکبار برای ازدواج از سوی یکی از آشنایان بسیار نزدیک. سوال مشترک هر سه نفر آنها این بود: آیا به نظر شما این گزینه برای من مناسب است؟ در پاسخ ضمنا آنکه به هر سه نفرشان توصیه اکید داشتم که به مشاور بروید گفتم در اینجا سه مشکل وجود دارد: نخست اینکه من در مورد گزینه پیش روی شما اطلاعات تخصصی دقیقی ندارم. من فقط می توانم در باره حوزه تخصصی خودم نر بدهم و بس. دوم اینکه من در مورد خود شما هم شناخت دقیقی ندارم. چون گزینه مقابل شما ممکن است فی نفسه خوب باشد اما برای شخص شما خوب نباشد. لذا ابتدا باید خودتان را بشناسید. خودشناسی هم کار ساده ای نیست باید به متخصصش مراجعه کنید. به یک مشاور خوب. سوم اینکه معلوم نیست شمایی که همین الان روبروی من نشسته اید در چهار سال بعد هم همین آدم باشید. شاید تغییرات زیادی در شما اتفاق بیافتد و باعث شود گزینه ای که الان برای شما خوب است چهار سال بعد خوب نباشد.
در بین این سه نفر آن یکی که می خواست ازدواج کند رفت پیش مشاور. همین آقای هنربخش که اینجا معرفیش کردم. بعد از سه چهار جلسه مشاوره ی به زعم من بسیار عالی، پریشب مجددا به من زنگ زد و بعد از شرح کامل جریان مشاوره و تشکر از من و اعلام رضایت از مشاوره گفت به عنوان آخرین سوال دوباره از شما می پرسم که آیا به نظر شما این گزینه برای ازدواج با من مناسبه! خیلی واسه ام جالب بود. در پاسخ به اش گفتتم تو بعد از این همه مشاوره حتما به نتیجه ای در باره ایشان رسیده ای. منتهی بطور ناخودآگاه نمی خواهی مسئولیت انتخاب خودت را بر عهده بگیری. می خواهی جواب بله نهایی را یک نفر دیگر بگوید تا خدای نکرده در صورت شکست، از خودت اعلام برائت کرده باشی و بگویی تقصیر دیگران بود. نترس عزیز دلم، به جمع بندی که رسیده ای اعتماد کن.
۳۰, مرداد ۱۳۸۸
نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی
تا کنون دوستان و آشنایان بسیاری به من مراجعه کرده اند و در زمینه مشکلات تحصیلی یا خانوادگی خواسته اند با من مشورت کنند. من به خوبی می دانم که در اینجور مواقع شنونده خوبی هستم. شنونده خوب بودن اگر چه گاهی اوقات احساس خوبی به گوینده می دهد ولی هرگز مشکلی را حل نمی کند. من بر این عقیده ام که باید هرکاری را به متخصص آن واگذار کرد. لذا آنها را همیشه به مشاورین روانشناس ارجاع می دهم.
وقتی چنین توصیه ای را به این دوستان می کنم غالبا اظهار می کنند ما پیش مشاور رفته ایم ولی نتیجه ای نداده است. آنها بر این باورند که با مراجعه به اولین مشاور باید شفای کامل بگیرند. کمتر کسی هست که حال و حوصله جستجوی یک مشاور خوب را داشته باشد. همین آدمها اگر قلبشان مریض بشود حاضرند ده تا دکتر متخصص قلب عوض بکنند تا ناراحتی شان برطرف بشود، اما انتظار دارند در اولین مشاوره نتیجه مثبت بگیرند وگرنه از چشم آنها همه مشاوران مثل هم هستند.
این باعث شد که با یکی از شاگردای بسیااااااار عزیزم خانم امیرپور که این روزها دارد پایان نامه ارشدش را در رشته روانشناسی بالینی دفاع می کند مشورت کنم و ازش بخواهم زحمتی بکشد و مشاوران خوب و متخصص شهر مشهد را در حیطه های گوناگون به من معرّفی کند. ایشان بعد از مدتی جستجوی دقیق، فعلا این سه نفر را به من معرفی کرده اند. من به قضاوت خانم امیرپور اعتماد زیادی دارم.
اسامی و نشانی متخصصین مشاوره
شمسا – متخصص مشاوره در زمینه وسواس – تلفن: ۸۴۲۴۱۰۱
هنربخش. متخصص مشاوره ازدواج – تلفن: ۸۴۲۷۶۳۴
دکتر سلطانی فر: متخصص مشاوره در ارتباط با کودک- نشانی:بیمارستان دکتر شیخ
۱۷, مرداد ۱۳۸۸
نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: راه اندازی سایت
نه من هیچ جایی نرفته ام. همینجام. مشهدم. وقتی آدم حسی جز اندوه و تحقیر شدن ندارد چگونه می تواند چیز بنویسد. من مدام به رنج عمیق و جانکاه آدمهایی در این روزها دارم فکر می کنم که یک زمانی علیرغم اختلاف دیدگاههایی که احساس می کردم بین خودم و آنها وجود دارد، از خوندن یادداشتها، شنیدن حرفها و نقد کردن استدلالهایشان لذت می بردم. این حداقل حساسیت است که لااقل چیزی ننویسم. دیروز با دکتر آرین نژاد متخصص تغذیه صحبت میکردم، می گفت از نظر پزشکی امکان ندارد در شرایط عادی در مدتی کوتاه آدمی بخواهد ۱۸ کیلو وزن کم کند.
چند روز پیش با آقای دکتر مسعودی استاد فلسفه در جلسه ای بودم. این آدم را خیلی دوست داشتم و دارم بخاطر اینکه کلاسش همیشه منو به فکر کرد وامی داشت. از دلتنگی ام برای کلاساش گفتم و گفتم آقای دکتر من عمیقا به این جمله دکارت رسیده ام که من فکر می کنم پس هستم. من وقتی افکار دیگران را می شنوم و آنها را نقد می کنم و نقد می شوم احساس بودن و وجود داشتن می کنم. یعنی اگر فکر کردن من از من گرفته شود و دیگران به جای من فکر کنند و من قرار باشد آن را بازگو کنم پس من حقیقتا دیگر وجود نخواهم داشت. هیچ آزاری بالاتر از این نیست که فکر کردن از من گرفته شود. بنابر این طبیعی است که اگر همین عنصر وجودی را از آدمهای تحصیلکرده و اهل فکر بگیری، حیات جسمی و روحی شان زیر و رو شود. طبیعی است بالاترین آزار برای این بخش از جامعه آن است که مجبور به اطاعت از فکر یک نفر دیگر باشند. یا اجازه نداشته باشند فکرشان را بازگو کنند یا فکر دیگری را نقد کنند. چه مجازاتی بالاتر از این که من بودن من از من گرفته شود؟
نه من هیچ جایی نرفته ام. همینجام. مشهدم. وقتی آدم حسی جز اندوه و تحقیر شدن ندارد چگونه می تواند چیز بنویسد. من مدام به رنج عمیق و جانکاه آدمهایی در این روزها دارم فکر می کنم که یک زمانی علیرغم اختلاف دیدگاههایی که احساس می کردم بین خودم و آنها وجود دارد، از خوندن یادداشتها، شنیدن حرفها و نقد کردن استدلالهایشان لذت می بردم. این حداقل حساسیت است که لااقل چیزی ننویسم. دیروز پیش دکتر رژیم درمانی ام بودم (دو هفته است که زیر نظر دکتر آرین نژاد دارم وزن کم می کنم)، می گفت از نظر پزشکی امکان ندارد در شرایط عادی در مدتی کوتاه آدمی بخواهد ۱۸ کیلو وزن کم کند.
چند روز پیش با آقای دکتر مسعودی استاد فلسفه در جلسه ای بودم. این آدم را خیلی دوست داشتم و دارم بخاطر اینکه کلاسش همیشه منو به فکر کرد وامی داشت. از دلتنگی ام برای کلاساش گفتم و گفتم آقای دکتر من عمیقا به این جمله کانت رسیده ام که من فکر می کنم پس هستم. من وقتی افکار دیگران را می شنوم و آنها را نقد می کنم و نقد می شوم احساس بودن و وجود داشتن می کنم. یعنی اگر فکر کردن من از من گرفته شود و دیگران به جای من فکر کنند و من قرار باشد آن را بازگو کنم پس من حقیقتا دیگر وجود نخواهم داشت. هیچ آزاری بالاتر از این نیست که فکر کردن از من گرفته شود. بنابر این طبیعی است که اگر همین عنصر وجودی را از آدمهای تحصیلکرده و اهل فکر بگیری، حیات جسمی و روحی شان زیر و رو شود. طبیعی است بالاترین آزار برای این بخش از جامعه آن است که مجبور به اطاعت از فکر یک نفر دیگر باشند. یا اجازه نداشته باشند فکرشان را بازگو کنند یا فکر دیگری را نقد کنند. چه مجازاتی بالاتر از این که من بودن من از من گرفته شود؟