دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده

آرشیو مطالب برای ماه مرداد, ۱۳۸۹


به تماشا سوگند

۹, مرداد ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی, طبیعت

هفته ای دو روز یکشنبه ها و پنج شنبه ها صبح زود ساعت چهار و چهل و پنج پای پلکان باباکوهی کوههای آب و برق هستیم. تماشای طلوع آفتاب از اون بالا خیییییییییییییییییییلی کیف داره.

تماشای گرم شدن تن صخره ها در ناز و در نوازش آفتاب انرژی فوق العاده ای به آدم می ده.

و وقتی که فاتحانه از قله بر میگردی، تماشای آدمهایی که از سینه کش کوه بالا میرن حس غرور به آدم می ده!!!

طبیعت کوه، صدای پرندگان، زیبایی و گرمای آفتاب عمیقا روح آدم رو تلطیف می کنه.

من این لحظات و خاطرات قشنگ رو مدیون دوستای خوبم هستم.

قنات نوردی

۲, مرداد ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی, طبیعت

حدود یک ماه پیش برای برگزاری یه کارگاه روش تحقیق رفتم دانشگاه آزاد گناباد. با کلی اشتیاق رفتم. صبح شنبه یکساعت قبل از شروع کلاس داخل کلاس بودم. حس بچه های پر شور اول دبستان در اولین روز مدرسه رو داشتم. کلاس قرار بود ساعت هشت برگزار بشود. ساعت هشت و نیم دو نفر آمدند نشستند!!! تا ساعت نه تعداد به چهار نفر رسید!!! خیلی واسه ام غیر منتظره بود. بالاخره شروع کردم. ساعت بعد تعداد به ده نفر رسید. و از عصر با وجود گرمی هوا تقریبا همگی بموقع سر کلاس بودند. سعی کردم کلاس از حالت تدریس سنتی خارج بشه و واقعا شکل کارگاه داشته باشه. جاتون خالی دوستان بسیار خوبی پیدا کردم. غروب که شد قرار گذاشتیم فردا صبح علی الطلوع بریم بازدید قنات تاریخی قصبه. تا همگی جمع شدند ساعت شد شش صبح!!!  این نمای مسیری بود که می رفتیم به سمت قنات.

 

 برای من که اولین بار بود چنین جایی رو می دیدم خیییییییییییییییلی جذاب بود. حدود ششصد هفتصد متر بالاتر از ورودی اصلی قنات بالاتر رفتیم یک کانال فرعی زده بودند تا با مسیر قنات از نزدیک آشنا بشیم.

مسیر اصلی قنات کلا به همین شکلی بود که در عکس زیر می بینید. بعضی جاهاش به قدری باریک که آدمهای چاق براشون خیلی سخت بود بتونن رد شن. یکی از دوستان پیشنهاد کرد بریم توی آب و ما هم از بی درنگ رفتیم. تصمیم گرفتیم یه مسیر کوتاه هفتصد متری داخل قنات رو پیاده روی کنیم.

هیجان بسیار بالایی داشت. گاهی که چراغ قوه رو خاموش می کردیم ظلمات محض داخل قنات نفس رو تو سینه حبس می کرد. اولش که وارد شدیم ارتفاع قنات خوب بود ولی به صد متر آخر مسیر که رسیدیم هم ارتفاع آب تا کمر بالا آمد و هم به علت رسوبات شن و گل و لای کف قنات مجبور شدیم تا حد زیادی خمیده راه برویم. بعضی جاها واقعا احساس می کردم نفسم داره بند می آد. تقریبا هر فاصله صد متری یکی از این دریچه ها قرار داشت. که از طریق آن بشود به سطح زمین رسید. ولی چه فایده که بالای همه دریچه ها بتونی شده بود!!! اما تنها کارکردش برای ما این بود که بتوانیم لحظه ای راست وایستیم و نفس تازه کنیم و ادامه راه رو بریم.

ناگفته نماند حین پیاده روی داخل قنات دو بار سرم شکست! ولی خب می ارزید!!! تا اینکه آخرش از اینجا درومدیم.

و این نور بعد از اون تاریکی چقققققققققققققدر زیبا و دلنشین بود. جاتون خیییییییییییییییییییییییییییییلی خالی بود.

اینم نمای بیرونی درب ورودی قنات.

و از در که بیرون اومدیم با این منظره مواجه شدیم.

ضمنا چون از قبل پیش بینی نکرده بودیم مجبور شدیم کمی زیر آفتاب بمونیم تا لباسهای زیرمون خشک بشن! و بعد بریم کلاس.

ما هیچ ما نگاه

۱۹, تیر ۱۳۸۹ نویسنده: مجید حیدری چروده | موضوع: زندگی

حتما براتون بارها پیش اومده که مجذوب یه منظره قشنگ، کودک زیبا، نم نم بارون، مهمونی بسیار دلپذیر، مصاحبت با دوست یا چیزهای متفاوت دیگر بشین. حسی که در اینجور لحظات به تون دست می ده اصطلاحا مسرت یا همون شادمانی گفته می¬شه طی چنین لحظاتی شما هیچ نیازی به یک واسطه برای ترجمه اون احساس شادمانی ندارید. یه اتفاق درونی عمیق بین شما و اون پدیده است.

شما اگر آدمی هستید که این اتفاق بارها و بارها براتون افتاده پس می تونین به شاخکهای حواس پنج و شش گانه تون اطمینان داشته باشید. طراوت و تازگی اون لحظات با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. حالا اگر ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها بعد از مواجهه با چنین لحظات زیبایی، خاطرات اون لحظات رو با خوتون مرور می کنید و وارد جزئیاتش می شین و دنبال تکرارش هستین و بعضی اوقات در حسرتش می سوزین، در حقیقت دارین به اش فکر می کنین و لذت می برین. اساسا پای لذت وقتی به میان می آد که شما اون خاطرات رو مرور کنین و جزئیاتش رو واسه خودتون و حتی دیگران تشریح کنین. دلتون می خواد برگردین به اون لحظات یا اون افراد و اونا رو مال خودتون کنین (همون میل غریزی به تملک).

شما در زمانهای بعدی هر چقدر بیشتر غرق لذت تجربه های مسرت بخش و شادمان برانگیز گذشته بشین نتیجه اش اینه از یکسو اون تجربه ها بتدریج خوار و خفیف می شن و از طرف دیگه فرصت تجربیات جدید رو از دست می دین. چون تا وقتی اونها تو ذهن تون هر تجربه جدیدی رو با همونها مقایسه می کنین. اونها در حقیقت به متری تبدیل می شن که همه تجربه های جدید رو می خواین باهاشون اندازه گیری بکنین. ذهنی که آکنده از چنین خاطراتی باشه در کم کم خلاقیتش رو از دست می ده و همیشه در گذشته زندگی می کنه.

ما باید به تعبیر کریشنا مورتی چنان توانایی در خودمان تقویت کنیم که آنها را بخاطر نسپریم. ما برای نجات از این بند و همواره نو شدن و تجربیات مسرت بخش داشتن، باید خودمان را از بند تجربیات قبلی نجات بدیم. به آنها فکر نکنیم. مثل آینه باشیم که هیچ چیزی در خاطرش نمی مونه. نه تجربیات تلخ و نه تجربیات شیرین. بخاطر سپاری تجربیات تلخ و شیرین گذشته، شاخکهای حسی ما رو کند و کرخت می کنن. حضور گذشته در حال و مشغولیت ذهنی ما به آنها کم کم ما رو به این نتیجه می رسونه خب دیگه چیزی به زیبایی و مسرت بخشی اون تجربیات وجود نداره. این مشکل دقیقا بخاطر اینه که ذهن ما اونها رو به یه ابزار استاندارد تبدیل کرده.

ما اگر بتونیم به چنان مهارتی که مورتی مد نظرش هست برسیم همه تجربیات برامون مسربخش و شادمانی آور خواهند بود. تجربیات در این حالت اصلا با هم مقایسه نمی شن. وقتی عمیقا به این تعالیم نگاه می کنم می بینم آدمها از دیدگاههای مختلف دارند به نتیجه واحدی می رسن. تجربه دکتر برویر وقتی که می گفت بیرون را به درون راه بده موید تعالیم کریشنا مورتی بود. حالا معنای این عنوان کتاب شعر سهراب را می فهمم که:

ما هیچ ما نگاه.

یا این تکه شعر از همین کتاب:

ای بهار جسارت! امتداد تو در سایه ی کاجهای تامل پاک شد! …..

 یا این یکی:

شاخه ی مو به انگور

مبتلا بود

کودک امد

جیبهایش پر از شور چیدن!

من وقتی اینجور مطالب را می خونم دوست ندارم کتاب رو ادامه بدم. چون شادمانی اون لحظه خیییییییییییییلی بزرگه. دلم می خواد همه جهان رو در اون شادی شریک کنم.

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج،

پرم از سایه ی برگی در آب:

چه درونم تنهاست.

این حس و حال مال لحظاتیه که سخنرانی دوم کریشنا مورتی رو در کتاب عشق و تنهایی ترجمه آقای مصفا خوندم. او این سخنرانی رو در سال ۱۹۷۹ انجام داده. دقیقا یعنی ۳۲ سال پیش. حالا من در ۴۴ سالگی اونو می خونم احساس می کنم شعف و شادمانی من کمتر از آن آدمهایی که در آن لحظات داشتن حرفاشو تجربه می کردن نیست.

آیا مبعث رسول، نگاهی نو به جهان نبود؟ آنهم وقتی که همگان غرق لذت بیمارگونه تجربه های پیشین خود یا نیاکان خود بودند! مبعث مبارک.