دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده
از همه دوستان عزیزم بابت یک هفته تاخیر به روز رسانی وبلاگم عذر می خوام. از اینکه بی خبر گذاشتم رفتم مسافرت شرمنده.
پنج شنبه هفته پیش، موقع غروب راه افتادیم برای سفر. یک سفر زیارتی، سیاحتی. می خواستم یه جورایی از این حال نزار بی رمق دربیام. شب رسیدیم سبزوار. مسمومیت غذایی همون اول راه کار خودش رو کرد و با سرم تراپی حالم کمی سرجا اومد. نشانه هاش تا جمعه غروب که رسیدیم قم همرام بود. ظاهرا حضرت (ع) به خواهرشون (س) سفارش کرده بودند حالم خوب شد.

بعدش رفتیم جمکران شکایتی خطاب به حضرت غائب نوشتیم که بماند!

صبح شنبه حالم تقریبا خوب شد. اصفهان فقط ناهار خوردیم و بی درنگ راه افتادیم به سمت شیراز. کویر بین راه به طرز فوق العاده ای زیبا و جذّاب بود. مخصوصا برای ما آدمهای ندیدبدید. دلم می خواست گرمای سوزان کویر رو تجربه کنم. یه جایی نگه داشتیم. آفتابش سوزش جان چسبی داشت! یعنی می ارزید به چند دقیقه توقف و قدم زدن توی خارزارها.

ماندن در جایی که همه با سرعت دیوانه وار در حال رد شدن هستند خیلی دلچسبه. مخصوصا برای آدمی مثل من که عاشق سرعت هستم.
هر چه به غروب نزدیکتر می شدیم مناظر زیباتر می شدند. آنقدر زیبا که برای بار دوم اصلا نتوانستم به رانندگی ادامه بدم. ایستادم.

من نمی خواستم طبق غریزه سفر کنم. می خواستم خلاف عادت رفتار کرده باشم. مگر چند بار دیگر امکان داشت من با چنین مناظری در عمرم مواجه شوم. مطمئنم این منظره غروب کویر دیگر هیچوقت نمی توانست تکرار شود. عااااااااااااااااااالی بود. خیییییییییییییییییییلی چسبید.

هوا که تاریک شد آسمون چشم نواز شد. من اصلا نمی توانستم جاده را نگاه کنم. کسی هم موافق نگه داشتن نبود. تا اینکه امداد غیبی از راه رسید و بچه دوستم مشکل پی پی پیدا کرد. پیاده شدیم و این بار غرق ستاره ها. (حیف که دوربینم آماتور بود!).
دیروقت بود که رسیدیم شیراز. شب را مهمان زائر سرای تامین اجتماعی شیراز بودیم که همسفر خانوادگی مان از قبل هماهنگ کرده بود. یه سوئیت سه خوابه با امکانات کامل و یه پذیرایی بسیار بزرگ در منطقه خوش آب و هوای عفیف آباد. فردا صبح اول رفتیم خدمت حضرت حافظ.

و غروب خدمت جناب سعدی.

جاتون خالی فالوده ضد رژیمی هم خوردیم!!!
شب دروازه قرآن و باغ دلگشا. نورپردازی در این دو جا عاااااااااااااالی بود.

دوشنبه صبح روانه تخت جمشید شدیم. من بیش از آنکه مبهوت عظمت معماری دوره هخامنشی بشوم به این فکر می کردم حکومتی با این همه جاه و جبروت چرا بعد از مدّتی باید پیر و فرتوت . عقیم بشود؟ یا هخامنشیان تاریخ بلد نبودند یا خود را تافته جدابافته ای از دیگران می دانستند یا توان بازتولید نیروی سیاسی نخبه نداشتند. شاهزادگانی که در امن و امان جامعه پذیر می شدند چگونه می توانستند پرچمدار کشور در شرایط ناامن و دشوار رویارویی با دشمن باشند.
از آنجا که برگشتیم بعد از کمی استراحت رفتیم شاهچراغ. چقدر خانه های خدا و دوستانش در همه جای عالم شبیه هم اند.
روز سه شنبه عازم یزد شدیم. مسیر را طوری تنظیم کردیم که از پاسارگاد هم دیدن کنیم: آرامگاه کوروش کبیر. اوضاع و احوال زمانه را به کوروش گفتم جواب داد که ایراد از شماهاست که خوابتان برده بود. کوروش سفارش اکید کرد که بیدار بمانید.

سه شنبه اول رفتیم خدمت زرتشت. آتشکده هنوز روشن بود با نوری از پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک.

بعدش مجموعه میرچخماق و بادگیرهای یزد، بعد نهار و غروب دم باغ رویایی دولت آباد.
عصر راه افتادیم از مسیر خورنق به سمت طبس. برهوت محض. تا چشم کار می کرد خالی بود. اما نه خالی به معنای تهیدستی. خالی از سر بی نیازی. کویر در اوج نداری زنده و پاینده است. حدود ساعت ۱۲ ظهر درست در جایی که هیچ چیز وجود نداشت نگه داشتم. کویر پر از خالی بود. خاک سطح کویر خیلی سست بود.

ساعت دو و نیم رسیدیم به نمکزارها. زمین تا چشم کار می کرد سفید بود. این اولین بار بود که نمکزار می دیدم. گرمای بیرون ۵۹ درچه بود. این بار هم توقف. رفتم داخل نمکزارها. یه مقدار از طعم خاک رو چشیدم. نه راست می گفتن خلق الله اینجا واقعا نمکزار بود!!!

توی راه در انتخاب مسیر بجستان یا گناباد مردّد بودیم که یکی گفت مسیر گناباد اگرچه کوهستانی است اما مناظر قشنگی دارد. ما هم گفتیم هر چه بادا باد. می رویم. انصافا هم راست گفته بود. اینجا هم از اونجاهایی بود که نتوانستم نایستم.

وقتی که خوب نگاه می کنم وجه مشترک جاهایی که من دوست دارم حضور گرم آفتاب توش موج می زنه. من انگار دارم از سردی فرار می کنم. هرجا گرمی هست مجذوبش می شم. من اینجور جاها ناخودآگاه احساس می کنم زمین سرمست گرمای آفتاب شده و داره آخرین جرعه های گرما و نورشو واسه شب سرد و تاریک ذخیره می کنه.
مسیر گناباد مشهد درست موقع غروب آفتاب بود. بازم حیفم آمد نایستم. من باید آخرین جرعه های روشنایی رو برای رانندگی در شب سرد و تاریک ذخیره می کردم.

۲۰ دیدگاه » برای "و من مسافرم ای بادهای همواره"
سلام!
رسیدن به خیر! امیدوارم خوش گذشته باشه.
فقط یه سئوال : نامه ای رو که نوشتین انداختین توی چاه یا نه ؟! چون در غیر اینصورت به دست آقا نمیرسه!
یه سئوال دیگه : چرا من که در ابتدای کویر به دنیا اومدم اینقدر از کویر بدم میاد و عاشق جنگلم وشما که توی جنگل به دنیا اومدین عاشق کویرین ؟!
سلام آقای حیدری .
بابا ما که دق کردیم از نگرانی ، خوب ! خدا رو شکر که خوبید و بهتون خوش گذشته .
با دیدن عکسا ، احساس خوشی بم دست داد ، انگاری تو حیاط خونمون زیر درخت انگور که کلی بزرگ شده و سر به آسمون کشیده دراز کشیدم و تشعشعات آفتاب از لابه لای شاخ و برگا تنم و نوازش می کنه و احساس خوبی بم دست می ده .
خوشحالم که صداتون پر از گرما و انرژی بود .
خوب باشید و سلامت
بسیار عکس های قشنگی بود ! ممنون ،
درضمن ، توی نمک زار هایی که ایستادید تا دلتون بخواد عقرب هست ! حواستون باشه دفعه دیگه !
درضمن ، کاشکی عکس از فالوده هم میزاشتین :دی: هرچند که سایر عکس ها ربطی نداره
پ.ن
به چاه جمکران شما اعتفاد دارید ؟
” بعدش رفتیم جمکران شکایتی خطاب به حضرت غائب نوشتیم که بماند! “
به علی :
چه با غرض حرف می زنی !!!
آدم اگه به یک تیکه چوب هم اعتقاد داشته باشه ، همون کافیه !!!
در ضمن ، گویا صابون عقربا به تنت بد جوری خورده …..
من خودم چون به چاه جمکران اعتقادی ندارم ، سوال کردم و حرف شما رو هم رد نمیکنم.
با عقل من جور در نمیاد دیگه ! مهم نیست حالا.
در مورد عقرب ها ، من حدودا ۳ سال توی یه منطقه کویری بودم(به خاطر طرح بابام ) ! زمانی که بچه بودم ! می دونم چین :دی: خوشبختانه تا حالا نسیب نشده اما زیاد دیدم افرادی که نسیبشون شده
سلاااااااااااااااااااااام.
سفرنامه ی خوبی بود.چه همه جا رفتین شما!حقم دارین دیر کنین، هضم این همه زیبایی زمان
می بره.عکسهای کویر و نمکزار خییییییییییییلی عالی بود.
غروب کویر…غروب دریا…برای من که دیوانه کننده است ، توی این مواقع چشمهام دقیقا ً مثل آدمهای حریصی می شه که نمی دونه به کجا چنگ بندازه !
شب…شب…شب کویر…وااااااااااااااااااااااااای بی نهایت زیبا:سکوتی سنگین تر از فریاد… سکوتی که می شه باهاش تنهایی رو فریاد زد.
من شیراز رفتم ولی اون موقع بچه بودم ، هنوز این همه قد نکشیده بودم ، نصف دنیا رو می دیدم ، فکر کنم به خاطر همون بچه گی ام بوده که اینقدر خاطره ی شیراز برام شیرینه.
و اما مقبره حافظ منو همیشه یاد این شعر می ا ندازد:
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و درغوغاست
ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست…
راستی، من که خوب نگاه می کنم می بینم هیچ وجه اشتراکی برای جاهایی که دوست دارم پیدا نمیکنم در واقع « تضاد » این مکان ها من رو مجذوب و مبهوت خودشون می کنن : دریا – کویر
برعکس شما، من سردی و گرمی رو کنار هم دوست دارم . دروغ نگم شاید هم سرما رو کمی بیشتر از گرما دوست داشته باشم.نمی دونم ، شاید به خاطر اینه که توی زمستون به دنیا اومدم :
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
بیداری شکفته پس از شوکران مرگ
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
عریانی و«رهایی» و تصویر بار و برگ …
این دفعه برای حسن ختام کلامم نمی خوام هیچ آرزویی براتون بکنم ، دوست دارم این بار شما برام آرزو کنین ، یک آرزوی شاید عجیب ولی از نظر من بهترین و زیباترین آرزویی که از شنیدنش سرشار می شم. برایم آرزو کنید ( کویری باشم و زندگی ام مثل کویر باشد،مثل کویر بی نیاز و استوار…)
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چه آرزوی قشنگیه…
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…..
پیاده آمده بودم،پیاده خواهم رفت…
مرسی سعیده عزیز. ممنووووووووووونم.
مرسی بارانکم. ماهی دریا که نمی تونه توی کویر دوام بیاره عزیز جان!
مرسی علی جان. درسته من اونقدر ذوق زده شده بودم که عقربو یادم رفت. فکر کنم اونم منو یادش رفته بوووود. من در مقام جامعه شناس نمی تونم چاه جمکرانو انکار کنم. آدمهای بسیاری هستند که با حضرت از طریق همین یادداشتها ارتباط برقرار می کنند. از چشم فاعل که نگاه کنی خیلی چیزا حقیقت پیدا می کنه. منتهی من یادداشتمو توی چاه نیانداختم!
خدا نکنه نرگس شیراااااز. جاتون خالی بود واقعا. ضمنا ای میل من همونی بود که علی به تون داد. دست علی مرسی!
مرسی حسن آقای بسیار عزییییییییییییییز. جدن خیلی خوش گذشت. نه من نامه ام رو توی چاه نینداختم ولی مطمئنم که می خونه! حالا چه جوری بعدا می گم. در مورد عشق کویر و جنگل راستشو بخواین این دلک ما هر چی می بینه عاشقش می شه! ولی شاید رازش به فاصله برگرده. من از بس که دور بودم بی تابش بودم. جنگل و کوه و دریارم از وقتی اومدم مشهد و دور شدم ازشون بی تابشون شدم. کلا ماها تا وقتی چیزی رو از دست ندیم دلمون واسه اش تنگ نمی شه. خلاصه تی فدا.
وای !!! خدایا مرسی که آقای حیدری نیم نگاهی هم به ما فقیر فقرا انداخت …
واستون عکس فرستادم ، emailetoon رو چک کردین ؟
دلم براتون خیلی تنگیده .
خوب باشید و سلامت
آرزومند آرزوهای قشتنگون : نرگس شیراز
“مرسی علی جان. درسته من اونقدر ذوق زده شده بودم که عقربو یادم رفت. فکر کنم اونم منو یادش رفته بوووود. من در مقام جامعه شناس نمی تونم چاه جمکرانو انکار کنم. آدمهای بسیاری هستند که با حضرت از طریق همین یادداشتها ارتباط برقرار می کنند. از چشم فاعل که نگاه کنی خیلی چیزا حقیقت پیدا می کنه. منتهی من یادداشتمو توی چاه نیانداختم!”
سلام
هیچ کسی نمی تونه رد کنه هیچ جز رو نظر شما رو پرسدیم که د جمله آخر گفتین! در مورد ارتباط ، کلاس سوم راهنمایی تو کتاب تاریخ خوندیم که فکر کنم فقط ۳ نفر با ایشون ارتباط داشتند و نفر آخر هم گفته که دیگه کسی نمی تونه بعد من باشه.
البته ! راه ارتباط با ایشون زیاده ، مثلا نامه بنویسید بدین خبرگزاری فارس ! اینم میشه :دی:
خدا رو چی دیدین!شاید ماهی دریا هم توی کویر دوام آورد.من می دونم ، دوام می یاره ، فقط یک تفاوت کوچیکی با قبلش می کنه ، می شه ماهی سوخاری ! حالا چی می شد شما این آرزو رو برای ما بکنید عزیز جان !
وای استاد راستش تمام جمله های پر از انرژیتون خوندم ،حالم جا اومد و کلی به همه ی احساسای قشنگی که داشتید حسودیم شد،یعنی غبطه خوردم!!!!!! تمام سلول های بدنم یه دفعه احساس نیاز کردند،که بزنن به دشت و دریا.
salam. babaie golam ! rastesh paiame khasi nadashtam faghat be dalile inkeh 1 email e jadid dorost karde boodam , kheili zogho shogh dashtam kevase iki pigham befrestam ia ieki vasam paiam befresteh ke motaasefaneh hichkasi yari nakard …
dar nahaiat vaghti didam hichki mano dost nadareh , be shoma motavvasel shodam. good bye
vase nore cheshme baba :
emaileto bede man khodam hamash vasat mail mizanam khoobe ?
axaye khosh gel vasat mifrestam .
babaye golet kheyli azat tarif karde .
khoob bashi o salamat nore cheshmi
سلام عزییییییییییییییییز بابا. خوش اومدی به این دنیای مجازی. مواظب وقتای پشت کنکورت باشیااااااااا. اینایی که اینجا کامنت می ذارن یا سر می زنن همه شون یکی از یکی بهترن. امیدوارم دوستای خوبی پیدا کنی عزیز دلم.
سلام استاد عزیز
تی سفر به خیر
من که مشد پوسیده شدم
همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم سفرت بخیر اما چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
البته کویر خیلی قشنگه و این شعر بود که اونو وحشتناک توصیف کرده بود و نظر من نیست
دیدگاه خود را بیان کنید