نه من هیچ جایی نرفته ام. همینجام. مشهدم. وقتی آدم حسی جز اندوه و تحقیر شدن ندارد چگونه می تواند چیز بنویسد. من مدام به رنج عمیق و جانکاه آدمهایی در این روزها دارم فکر می کنم که یک زمانی علیرغم اختلاف دیدگاههایی که احساس می کردم بین خودم و آنها وجود دارد، از خوندن یادداشتها، شنیدن حرفها و نقد کردن استدلالهایشان لذت می بردم. این حداقل حساسیت است که لااقل چیزی ننویسم. دیروز با دکتر آرین نژاد متخصص تغذیه صحبت میکردم، می گفت از نظر پزشکی امکان ندارد در شرایط عادی در مدتی کوتاه آدمی بخواهد ۱۸ کیلو وزن کم کند.

چند روز پیش با آقای دکتر مسعودی استاد فلسفه در جلسه ای بودم. این آدم را خیلی دوست داشتم و دارم بخاطر اینکه کلاسش همیشه منو به فکر کرد وامی داشت. از دلتنگی ام برای کلاساش گفتم و گفتم آقای دکتر من عمیقا به این جمله دکارت رسیده ام که من فکر می کنم پس هستم. من وقتی افکار دیگران را می شنوم و آنها را نقد می کنم و نقد می شوم احساس بودن و وجود داشتن می کنم. یعنی اگر فکر کردن من از من گرفته شود و دیگران به جای من فکر کنند و من قرار باشد آن را بازگو کنم پس من حقیقتا دیگر وجود نخواهم داشت. هیچ آزاری بالاتر از این نیست که فکر کردن از من گرفته شود. بنابر این طبیعی است که اگر همین عنصر وجودی را از آدمهای تحصیلکرده و اهل فکر بگیری، حیات جسمی و روحی شان زیر و رو شود. طبیعی است بالاترین آزار  برای این بخش از جامعه آن است که مجبور به اطاعت از فکر یک نفر دیگر باشند. یا اجازه نداشته باشند فکرشان را بازگو کنند یا فکر دیگری را نقد کنند. چه مجازاتی بالاتر از این که من بودن من از من گرفته شود؟

نه من هیچ جایی نرفته ام. همینجام. مشهدم. وقتی آدم حسی جز اندوه و تحقیر شدن ندارد چگونه می تواند چیز بنویسد. من مدام به رنج عمیق و جانکاه آدمهایی در این روزها دارم فکر می کنم که یک زمانی علیرغم اختلاف دیدگاههایی که احساس می کردم بین خودم و آنها وجود دارد، از خوندن یادداشتها، شنیدن حرفها و نقد کردن استدلالهایشان لذت می بردم. این حداقل حساسیت است که لااقل چیزی ننویسم. دیروز پیش دکتر رژیم درمانی ام بودم (دو هفته است که زیر نظر دکتر آرین نژاد دارم وزن کم می کنم)، می گفت از نظر پزشکی امکان ندارد در شرایط عادی در مدتی کوتاه آدمی بخواهد ۱۸ کیلو وزن کم کند.

چند روز پیش با آقای دکتر مسعودی استاد فلسفه در جلسه ای بودم. این آدم را خیلی دوست داشتم و دارم بخاطر اینکه کلاسش همیشه منو به فکر کرد وامی داشت. از دلتنگی ام برای کلاساش گفتم و گفتم آقای دکتر من عمیقا به این جمله کانت رسیده ام که من فکر می کنم پس هستم. من وقتی افکار دیگران را می شنوم و آنها را نقد می کنم و نقد می شوم احساس بودن و وجود داشتن می کنم. یعنی اگر فکر کردن من از من گرفته شود و دیگران به جای من فکر کنند و من قرار باشد آن را بازگو کنم پس من حقیقتا دیگر وجود نخواهم داشت. هیچ آزاری بالاتر از این نیست که فکر کردن از من گرفته شود. بنابر این طبیعی است که اگر همین عنصر وجودی را از آدمهای تحصیلکرده و اهل فکر بگیری، حیات جسمی و روحی شان زیر و رو شود. طبیعی است بالاترین آزار  برای این بخش از جامعه آن است که مجبور به اطاعت از فکر یک نفر دیگر باشند. یا اجازه نداشته باشند فکرشان را بازگو کنند یا فکر دیگری را نقد کنند. چه مجازاتی بالاتر از این که من بودن من از من گرفته شود؟