دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده
از زمستان امسال معلوم بود که به زودی نوبت این یادداشت هم خواهد رسید. از وقتی که به مشهد آمدم هر سال زمستان مهمان ما بود. ولی سه چهار سال بود که نمی آمد. بالاخره امسال با اصرار زیاد من و بچه ها آوردیمش. از اواخر مهر اومد تا اواسط اسفند. احوال جسمی اش بسیار متغیر بود. آسم، نارسایی قلبی و فشار خون بالا در هفتاد پنج سالگی. اگرچه اساسا نشد یک هفته مداوم حالش خوب خوب باشد، ولی روزهای خاطره انگیزی داشتیم با هم. وقتی موقع رفتن به فرودگاه بدرقه اش می کردیم من بوضوح می دونستم که این آخرین بدرقه اش توی مشهده.
عید که شمال رفتیم حالش کمی مساعد بود. برگشتنی که خداحافظی می کردیم یه حس درونی به ام می گفت این آخرین خداحافظی ماست. نرمه گونه هاش، وقت بوس خداحافظی صبح زود دوازدهم فروردین به خوبی یادمه.
شنبه گذشته زنگ زدند که توی سی سی یو بستری شده. سکته مغزی و دیابت و نارسایی کلیوی و در عرض سه روز زخم بستر هم به مشکلات قبلی اش اضافه شد. سه شنبه صبح رسیدیم بیمارستان انزلی. اونی که رو تخت بود هیچ چیزی اش شبیه مادر من نبود جز آبی چشماش. نمی دونم چطور شد که عصر سه شنبه حالش عادی شد. رو چهارشنبه هوشیاری کامل داشت. حرف زدیم و شوخی کردیم. خوشحال بودم. جالب بود در همان اوضاع و احوال از من و بچه ها گلایه رد چرا درس و کلاس رو ول کردین اومدین اینجا. یه وقتی دکتر داخلی ازش سوال کرد حاج خانوم از بهشت چه خبر؟ جواب داد خبر خییییییییییییلی خوب. جالب بود واسه ام. اعتماد به نفس اش برای من همیشه الگو بود. به عنوان مثال با اینکه فارسی رو خوب بلد نبود ولی غیر ممکن بود دوست یا آشنایی به خانه ما بیاید و مادرم با او سر صحبت باز نکند. گاهی اوقات دقت که می کردم می دیدم نصف عبارتهایی که می گوید تالشی یا ترکی است!
اما از عصر پنج شنبه مجددا حالش بد شد. هوشیاری اش رو کامل از دست داد. نه حرفی نه حرکتی. فقط چشماش باز بود. فایده ای نداشت. شنبه صبح که رفتم با مسئولیت خودم گواهی ترخیص اش رو امضا کردم ببرمش خونه خودش تمام ابرای آسمون دلم بارونی شد. احساس گناه نمی کردم. دکترها به مسئولیت حرفه ای شان عمل می کردند. آنها تا آخرین نفس تلاش شان رو می کردند. ولی چه فایده ای. تلاش برای طولانی شدن شکنجه. اینجور جاها پزشکی به بن بست می خوره. تمام این روزها ذهنم درگیر حق انتخاب مرگ بود. جامعه سنتی حق انتخاب شکل مردن و زمان مردن را از آدمی گرفته است. ما بر اثر فشارهای شدید هنجاری موظفیم فقط همان شکلهایی بمیریم که جامعه مجاز می داند. جالبه که شکنجه این فشارهای هنجاری از شکنجه بیمار محتضر هم بیشتره.
بردیمش خونه. نمی دونستم که چقدر باید شمال بمونم. کلاسامو چکار می کردم. هیچ کس نمی دانست چه بگوید. دست به دامن دوست عزیزم شدم. با خدا مشورت کرد و قرار شد من با بچه های به سمت مشهد راه بیافتم. خدا حافظی کردیم. اشکی باقی نمونده بود. دیروز ظهر رسیدیم مشهد. عصر وسط کلاس آمار پیام گذاشتند که روح مادرم نجات پیدا کرد و پر کشید به آسمون و من خوشحال شدم. خوشحال بابت رهایی از شکنجه درد. و امروز عازم شمالم. دیگه توان رانندگی ندارم. باید پرواز کنم.
توی بیمارستان بخش سی سی یو روبروی بخش زایشگاه قرار داشت. یاد کتاب زندگی های بسیار استادان بسیار که عید خوانده بودم افتادم. هیچ کس نمی میرد.
این عکس از آخرین عکسایی است که ازش گرفتم. روزای آخر برده بودیمش حرم. این عکس برای من خیلی زنده است. لبخندش کار سوسوی منه که به زبان محلی گفت کو چمون را (قربون آبی چشمات).
از همه دوستای عزیزی که با تماسها یا پیامهاشون منو توی این چند روز همراهی کردند، ممنونم.
۳۵ دیدگاه » برای "میم مثل مادر"
دوست عزیز جناب آقای حیدری
امروز صبح خبر درگذشت مادر گرامیتونو شنیدم و متاثر شدم. به شما و خانواده محترم تسلیت می گم و صبر و بلند نظری شما رو در برخورد با این قضیه تحسین می کنم.
یادداشتتون منو یاد این جمله انیشتین انداخت :«من میخواهم وقتی که بخواهم، بمیرم. زنده ماندن، به صورت مصنوعی، کجسلیقگی است. من سهمم را انجام دادهام، وقت رفتن است. میخواهم مرگ را با ظرافت، تجربه کنم.»
نمیدانم کی این پیام را میخوانی اما از دیروز برایت صبر طلبده ام که بی تاب نشوی
همزادپنداری عمیقی وادارم میکند بزنم زیر گریه ….
گفتید که ۲ زوزبهتر شده بودند. هر بار که بیماری ۲ روز بهتر می شود مطمئن می شوم که وفت مردنش است که فروغ خوب سروده است که:
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند
همین الان سر کلاس پستتون رو دیدم…
چی می تونم بگم؟! تسلیت می گم بهتون. خدا بیامرزتشون …
تسلیت می گم.گاهی پراوز بهتر از ماندن بر زمین خاکی است.روحش شاد.
با سلام خدمت دوست ارجمند جناب آقای حیدری
خبر درگذشت مادرمهربانتان دوستان پژوهشکده را متاثر نمود .از طرف خود و همه همکاران مصیبت وارده را به شما و خانواده محترمتان تسلیت گفته و برای آن عزیز تازه درگذشته رضوان الهی و برای بازماندگان صبر و اجر مسئلت دارم.
خیلی دیر باخبر شدم اما مطمئن هستم که راحت تر از اونی هستند که تصورش رو هم بتونیم بکنیم. کسانی که خوب زندگی می کنند، خوب خواهند مرد. ایشون با تربیت شما و تحویل شما به جامعه دانشگاهی به بهترین نحو زندگی کردند. صبور و دعاگو باشید
پدرم در بستر خود می میرد. و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه جا گیر می دهد….
سهراب
اگر بر شما ما را قدری است تسلیتم را پذیرا باشید
سلام. شنیده بودم مادرتون تو سی سی یو هستن ولی الان که فهمیدم فوت کردن خیلی ناراحت شدم واقعا تسلیت می گم. بردباری تونو تحسین می کنم.ازتون ممنونم که تو این موقعیت واسمون پست گذاشتین
سلام.
نمی دونم وقتی به آدم با احساسی مثله شما بخوام تسلیت بگم.چطوری باید صحبت کنم.فکر می کنم بهتره چیزی نگم..
می خواستم بگویم گفتن نمی توانم…
عین الطافست ساقی آنچه ریخت آری از قسمت نمی باید گریخت…..
این شعر با خط استاد شهروز قاب شده رو دیوار خونه مون. قصه طولانی ای داره. قصه مرگ و زندگیه و اینکه زندگی می گوید اما باااااااااااااااااز باید زیست باید زیست باید زیست
دل بزرگی دارین استاد. بهتون افتخار می کنم. روح مادر نازنینتون حتما شاااااااااااااااد
سلام. اصلا فکر نمی کردم اولین باری که تو این سال بهتون سر بزنم با یه همچین خبری مواجه بشم… دیره ولی از طرف خودم و رتوکاییی ها بهتون تسلیت می گم…
مرگ سهم ماست می دانم . قسمت چشمهای بارانی گریه بی صداست می دانم . مادرم با نگاه خود می گفت زندگی اشتباست می دانم . یک نفر بهانه می گیرد در دلش جای پاست می دانم. یک نفر بی گناه می میرد آه او آشناست می دانم
(عرض تسلیت و ارزوی صبر. . .)
سلام .
همین صبح جمعه ( ۳ اردیبهشت ) بود . که مراقب آزمون کانون فرهنگی آموزش بود م .
وقتی وارد سالن مدرسه شدم ، ( مدرسه ی آریو مصلی نژاد ) ، دیدم که روی پرچمی مشکی ،
نوشته که : ( همکار گرامی ، جناب آقای دکتر حیدری : درگذشت مادر گرامیتان را به شما تسلیت
میگوییم . . . ) .
تا آخر آزمون ، فکرمو مشغول کرد . . .
تسلیت . . .
سلام و عرض تسلیت مجدد
ما از یک خانواده ایم ، همه
سهمی از اندوه از آن ما هم هست
هنوز شاخه هایی از بوته هایی محبتش از دیوار دوستی مان سرک می کشند
یاد مادر بزرگ و خندهای صمیمی اش بخیر
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
(با عرض تسلیت و آرزوی صبر و شکیبایی)
سلام استاد تو این لحظه ها آدم واقعا می مونه چی بگه فقط بهتون تسلیت میگم و امیدوارم خدا بهتون صبر بده…
سلام
در این طور مواقع نمی دانم چه بگویم اما چنان که از احوالاتش گفتی خیال می کنم سرشار از زندگی جهان رابدرود گفت
آرزو می کنم ما هم بی بدهکاری به هستی جهان را ترک کنیم
خداش بیامرزد
سلام استاد عزیز…امیدوارم که خدا بهتون صبر بده…ما را هم در غم خودتون شریک بدونید.
از خواندن این پست بی نهایت متاثر شدم ،عفو و مرحمت خداوند شامل حالش بشه و
خدا بهتون صبر بده. ما را هم در غم خود شریک بدانید.
سلام استاد گرامی
امروز خبر فوت مادر بزرگوارتان را شنیدم
عشق شما را به مادر می ستایم وتسلای برای قلب شما و خانواده ارجمند از خدای منان خواستارم
سلام استاد گلم
از خدا می خوام که بهتون صبر بده
تسلیت عرض میکنم
ازعرش صدای ربنا می اید
اوای خوش خداخدا می اید
گویند که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا پیش خدا می اید
( ازصمیم قلب تسلیت عرض می کنم)
سلام استاد…..اول نمی دونم چی بگم……دوم نمی دونم چی بگم…وباز هم نمی دونم چی بگم…. خیلی سخته که نتونی حرف بزنی…خیلی نمی دونم شما هم اینطوری شدین یا نه؟؟؟ خوب با sms تسلیت عرض کردم اما نمی دونم چرا حالانمی تونم…گاهی اوقات احساس می کنم فقط من برام حرف زدن وحشتناکه یا همه همینطورند.آخه به من میگن تو که جامعه شناسی خوندی چرا؟؟؟ ولی استاد مگه ماهی سیاه کوچولو حق نداره ساکت باشه …. یادم تو کلاستون وقتی بهتون نگاه می کردم کاملاً می فهمیدین چی می خوام بگم….الانم فقط نگاه می کنم….فقط میتونم به این جمله که ایمان دارم روجوع کنم” ان الله جمیل ویحب الجمال”….و مادر نیز زیباستتتتتتتتتتت
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم با دهانی باز بستست
هر روز که خسته ام سعی می کنم با شما تماس بگیرم یا شما را ببینم اما چند روزیست فکر می کنم شما هم خسته اید. بارها به من ثابت شده خداوند افرادی را که دوست دارد بیشتر مریضی می دهد نمونه اش مادر شما. چند بار تسلیت گفتم ولی بعد خواندن این مطلب تبریک می گویم چهره ی مادر شما کنار حرم شکل خدا بود. روز جمعه سوره ای که به من افتاد این بود=
والصافات صفا (قسم به فرشتگان که برای بردن جان مومنین صف می کشند)
….
سلام آقای دکتر. خسته نباشید.
من این ضایعه بزرگ رو به شما و خانواده محترمتون تسلیت می گم. از خداوند متعال برای شما صبر عاجل آرزومندم. ما را هم در غم خودتون شریک بدونید.
سلام استاد
در مورد مادر ها فقط یک جور می شه فکر کرد
خدا بهشت را آفریده برای زیر پای اونها
روحش شاد
در ضمن من بر خلاف شما فکر می کنم این جامعه مدرنه که نه تنها با تکنیکش حق انتخاب شکل مردن و زمانش را از ما گرفته، بلکه ما را تبدیل به سوژه هایی کرده که حتی بود و نمودمون را متعین شده است. و مادر توی این فضای مدرن داره تبدیل می شه به مفهومی که شاید روزی نه چندان دور توی اسطوره ها باید دنبالش گشت. ایثار مادرانه دیگه جز حاشیه جایی برای حضور و بروز در اپیستمه خرد ابزاری مدرن و تقسیم کار تخصصی تکنیکی نخواهد داشت
خدایا تقدیر تو بر فرزندان این بوده که مرگ مادران را شاهد باشند
خودت نیرویی ده که بر تقدیر تو صبور باشیم و در پیشگاهت سر بلند
یا حق
سلام جناب آقای حیدری
من یک شاگرد بد در برابر یه استاد خوبم
نمیدونم من و یادتون میاد یا نه
الهام نقی زاده
پیام نور کلاساتون رو میومدم واسه طرح سهمیه بندی بنزین اما شرایطم اجازه نداد و دیگه نیومدم
شما تو ذهن من اسوه یه ادم پرتلاش و پر انرژی و مثبت اندیشی هستید
هر موقع اسمتون میاد یا میبینمتون احساس ارامش بهم دست میده
کلاس spss هم اومدم اما هرگز شاگرد خوبی نبودم
خیلی دوست دارم بهم کمک کنید
من پژوهش رو خیلی دوست دارم اما راهش رو بلد نیستم
از نظر فکری خیلی به کمکتون نیاز دارم
همیشه شاد
پیروز موفق باشید
من هیچ وقت نتونستم به کسی تسلیت بگم
الان هم نمیدونم چی بگم
اما کاملا غمتون رو درک میکنم
میدونم صبورید
پس من دیگه چیزی نمیگم
دوباره سلام
از مطلب قبلی که براتون گذاشتم پشیمون شدم
همه به شما تسلیت گفتن و خواستن شما را دلداری بدن اما من…
حقیقتش وقتی داشتم متن شما را می خوندم، خودم را جای شما احساس کردم، فرزندی که احتمالا یک همچین روزهایی را باید شاهد باشه، یعنی مرگ عزیزانش را
وقتی رسیدم به اونجایی که نوشته بودید «کلاسامو باید چه کار کنم؟»خیلی برام تلخ بود
واقعا این دنیا مدرن فرصت باهم بودن را از ما گرفته، حتی امکان اینکه زمان احتیاج، در کنار مادرامون هم باشیم را نداریم
برای همین شاید مطلبی که براتون نوشتم کمی تند بود
من را هم عمیقا در غم خودتون شریک بدونید
خدا به هممون صبر بده
سلام استاد عزیزم
متاسفم جدا.اول از اینکه بعد از دو هفته تاخیر ،با استادم همراه شدم .
بعد هم بخاطر…
فقط می تونم بگم خدا یه صبر یه آرامش یه تحمل بزرگ به شما بده.و آرامشی ابدی به مادرتون
گرچه صبر و تحمل معلمی رو من تنها در شما درک کردم.
شاگرد کوچولوتون رو از صمیم قلب در غمتون شریک بدونید.
مجیدجان قلبا تسلیت عرض میکنم
سلام آقای حیدری
من به تازگی با شما و سایت شما آشنا شدم و با ورودم به سایت این خبر ناگوراو شنیدم. من هم تالشی هستم و در تالش به دنیا اومدم پدرم اسالمی بود و من هم دوران کودکی رو در اسالم گذروندم در حال حاضر در رشت ساکنم. من رو به عنوان یه همشهری در غم از دست دادن مادرتون شریک بدونید
سلام مجید خان،از صمیم قلب بهت تسلیت می گم خدا بیامرزه مامانو، دانشگاه بودم خبر به گوشم رسید . تازه سایتتو پیدا کردم ، ازین که سایت غنی و جالبی داری خیلی خوشحال شدم، ایشالله بهتر ازین هم می شه. راستی من دانشجوی گنبدم . کارشناسی عمران
سلام (:
پیام تسلی خاطر را همه فرستاده اند
یا شعر گفته اند
اما
چگونه می شود برای مادر نوشته ای درخور او نوشت
که او
هنوز هم زنده است .
.
همیشه به یاد استاد عزیزم هستم …
همیشه خودم رو شاگرد شما می دونم …
لادن
دیدگاه خود را بیان کنید