این روزها همه اش یاد فرصتهای خوبی که از دست دادیم می افتم. فرصتهایی که هرگز به دست نخواهند آمد. فرصتهایی که ما در از دست دادنشان سهم بسیار زیادی داشتیم. به خودم می گویم حالا که مجال مناسبی برای نقد قدرت حاکم نیست لااقل خودمان را نقد کنیم. من سال گذشته توی ستاد آقای موسوی فعالیت می کردم و تقریبا از نزدیک در جریان حال و هوای انتخابات بودم. من هرگز فریب سرسبزی بلوار وکیل آباد مشهد را که ستادمان در آنجا بود نخوردم. به همین دلیل چند روز آخر مهلت قانونی تبلیغات انتخاباتی به مناطق متوسط پایین و پایین شهر مشهد (از جمله سیدی، قلعه ساختمون، پنج تن، طلاب و … ) رفتم. فضای این مناطق صد و هشتاد درجه با فضای بلوار وکیل آباد متفاوت بود. آنها تعداشان زیاد بود اما ماشین شخصی نداشتند بیایند بیرون مانور خیابانی بدهند. من مشاهدات شخصی خودم را با نتایج نظرسنجی هایی که از طرف ایسپای جهاد دانشگاهی انجام می شد مقایسه می کردم. آرای آقای موسوی در شهر مشهد در ایده آل ترین وضعیت بین ۲۰ تا ۲۵ درصد از آقای احمدی نژاد کمتر بود و در کل کشور بین ۱۰ تا ۱۵ درصد. در نظر داشته باشید این نظر سنجی ها غالبا در مناطق شهری انجام می شد. نتیجه انتخابات به لحاظ پیروزی و شکست برای من از قبل معلوم بود.

وقتی به پیامدهای بلند مدت این رقابت سیاسی نگاه می کنم من در انتخابم اشتباه کردم. من اشتباه کردم که در شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سال گذشته از آقای موسوی طرفداری کردم. آقای موسوی در مقایسه با آقای کروبی و آقای رضایی اگرچه گزینه مناسبی برای بعد از پیروزی بود و بسیاری از آرزوهای دور و درازمان امید بود که به بار بنشاند اما گزینه نامناسبی برای شکست بود. ولی ما فقط به پیروزی فکر می کردیم. آقای موسوی و اساسا اصلاح طلبان گزینه مناسبی برای رقابت با آقای احمدی نژاد نبودند. ما باید از آقای رضایی طرفداری می کردیم تا با پیروزی ایشان زمینه تقریبا مناسبی برای تحقق بخشیدن به ایده های اصلاح طلبانه مان (البته نه لزوما با آقای موسوی) فراهم می شد یا لااقل طرفداری از ایده های اصلاح طلبانه جرم تلقی نمی شد.