دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده
مدت طولانی است که ذهنم با منشاء حق و تکلیف درگیره. اینکه من به عنوان یک انسان حقی دارم و چه تکلیفی. تعریف حقوق و تکالیف بسته به جهتگیری های فکری افراد متفاوت است. این جهتگیریها خود متاثر از نحوه اجتماعی شدن و عوامل متعدد دیگری است. اما من می خواستم به شرایط قبل از شکل گیری اخلاق برگردم. حالا اینو داشته باشین. دیروز داشتم لای کتابام دنبال چیزی می گشتم چشمم خورد به خاطرات آدم و حوا از مارک تواین. دیدم بررسی شرایط آدم و حوا مثال خوبیه برای بررسی حق و تکلیف. البته اگه کسی اهل گفتگو و نقد و بررسی باشه آغاز هر تعاملی برای او می تونه در شرایطی مثل شرایط آدم و حوا باشه! مزیت مثال آدم و حوّا برای نقد و بررسی حق و تکلیف اینه که هیچکدوم از این دو نفر نمی تونن به طرف مقابل شون بگن فلان موضوع حق منه، چون بابام اینجوری می گفت یا طرفای ما اینجوریه و در فلان کتاب اینو نوشته یا حاج آقامون اینجوری می گن. هر دو نفر در موقعیتی برابر قرار دارند. از این زاویه ای که من نگاه می کنم حوا موظف نیست بچه بیاورد همانطور که آدم موظف نیست خرجی حوا را تامین کند. حالا فرض کنید بر حسب تصادف بچه ای به دنیا آمد. وظیفه ی نگهداری بچه بر عهده ی کیست؟ کافی است حوّا چند روزی این کار را انجام دهد، پس از مدتی در این کار تجربه و در نتیجه مهارت پیدا می کند، سروکار داشتن با بچه احتمالا موجب تلطیف احساسات حوا می شود. حالا اگر یه روزی حوا به فکر کار در بیرون از منزل افتاد طبیعی است که آدم مشکل نگهداری بچه را پیش بکشد و به تقسیم کار خانگی استناد کند و فلان و بهمان.
همه حساسیت من سر همان جمله ای است که زیر آن خط کشیده ام. کافی است شما برای مدتی به هر انگیزه ای (از نوع دوستی گرفته تا منفعت طلبی) کاری را برای دیگری انجام دهید، مطمئن باشید نتیجه ی طبیعی این فرآیند پیدایش حق برای دیگری و تکلیف برای شماست. به نظر من، از زاویه جامعه شناسی می توان تمامی حقوق و تکالیف مرسوم را مورد بازاندیشی قرار داد که چرا باید؟ در غیراینصورت ما در دامی قرار می گیریم که دیگران برای ما تنیده اند و خودمان نیز به تکمیل تار و پود این دام برای آیندگان کمک می کنیم.
۶ دیدگاه » برای "حقوق آدمی"
سلام.
آره خیلی جالبه اما فکر می کنم در شرایطی که یک نفر دیگه هم مثل تو پیدا نشه که بگه (چرا باید؟)شرایط خیلی سخت می شه و باید دائماً با چشم های متعجب دیگران روبرو شوی. البته این بستگی به خودت داره که توانایی اقناع اونها رو داشته باشی یا نه.در هر صورت گاهی این چشمها اذیتت می کنن!
یکی از جالب ترین پست هاتون بود
ممنون
به نظر شما چه طوری میشه که هم به اکثریت کمک کرد و هم در اون دام گیر نیفتاد ؟
((مجید:هزار تا مرسی بابت این کامنت مفصل آتی عززززییییزززززم)).
فکرمی کنم منظورشما روعمیقا درک کردم ,ضمن اینکه نقطه نظر (قطره ی باران )هم بنظرم قابل تامل اومد.مطلب شما من رو یاد یه ضرب المثل قدیمی انداخت که می گه:- یه زندگی نوپا مثل یه زمین نکاشته می مونه -. درست گفتن ودرست می گید . زمینی که هنوز بذرهای عادت وتوقع زیر پوشش قانع کننده ی وظیفه ومسئولیت ,تکلیف وانتظارتوش کاشته نشده.دقیقا همونطورکه شماگفتید هرزن ومردی که با هم اشنا می شن بالقوه می تونن یه ادم وحوا باشن که البته بسته به درجه ی فردیتی که نسبت به تعاریف جمعی دارن میتونن این قابلیت رو بالفعل کنن.هر چه رهاتر و بدون پیش فرض تر ادم تر و حوا تر! اما چطور بعد از گذشت مدت کوتاهی ادم و حوای تازه میشن زن و شوهر کهنه؟! شاید چون اونا به سرعت سعی میکنن طرف مقابل شون که مثل یه جزیره ی ناشناخته و البته به خاطر این ناشناختگی تازست رو بشناسن!!! و با این شناختگی تبدیلشون کنن به یه مفهوم کهنه و بذارنشون تو زباله دان شناخته هاشون!!! تا ارامش پیدا کنن و این شاید روند طبیعی ذهن یه ادم باشه:شناخت ناشناخته ها!
((مجید: آفرین دقییییقا. من هم فکر می کنم ناشناختگی برای همه ی ماها بطور ناخودآگاه یه منشاء عذابه. دلمون می خواد هر چه زودتر طرف مقابلمون رو در قالب یکی از کلیشه هایی که قبلا درست کرده ایم یا برای ما درست کرده اند بگنجونیم تا از اون عذاب نجات پیدا کنیم)).
اما این شناخت چطور حاصل میشه ؟شاید با بستن یه سری تصویر به طرف. اخه تصاویر شناخته ان وبا اونا ادما هم شناخته شده به نظر میان .تصاویر ادمارو وصف می کنه ,وصف یعنی بیان ادما با صفاتشون .مسئله دقیقا همین جاست :که این صفات از کجا میان؟از خصوصیات ذاتی ادما ؟یا ازتعاریف جمعی هرجامعه؟ هرچندترکیب خصوصیات ذاتی ادما با اون تصاویر ازپیش ساخته شده فردیت ادما رو تاحدی بوجودمیاره ولی معمولا زن ومردها ،روابطشون ومسائلشون یه جورن و می شه پیش بینی شون کرد. این شاید یعنی وصف ها بیشتر براساس تعاریف جمعی ان . اما چرا اینجوری میشه؟چرا ادما اجازه میدن برای باردوم یا چندم تعریفشون کنن ؟شاید بهتره برگردیم به همون روزهای اول اشنایی .یه فاصله ی ظریفی هست بین ….
.شناخت این فاصله ورعایتش حساسیت بالایی می خواد که ایجاد وحفظش سخته .برای شناخت ورعایت این فاصله دوتا مسئله مهمه :۱- شناخت خود ۲- بیان خود اول باید خودمون رو ازلابلای شناختی که جامعه بهمون داده بیرون بکشیم تا ادم یا حوا بشیم بعد خودمون روبرای طرفمون بیان کنیم تا ادم یا حوا بمونیم !البته اگه طرفمون هم ادم یا حوا باشه تا علامت تعجب نشه .بیان خود همونقدرسخت وموثرکه شناخت خود . شایدهرادمی تاحدکمی شناخت ازخود (ولواشتباه)داشته باشه ولی قضیه اینه که کمترکسی قادربه بیان همون یه ذره خوده . البته این توانایی عمیق تراز فن بیانه که بشه مثل یه مهارت به کسی اموزش داد (کاری که اغلب اشتباها انجام می شه ) . شایدادما اگرخودشون روبشناسن خودبخود قادربه بیانش هم بشن .
((مجید: موافقم اما ریشه مشکل اینه که افراد نه مهارت خودشناسی دارند و نه مهارت بیان. آنهم بیانی که برای طرف مقابل متقاعد کننده باشه و اونو به یقین برسونه)).
مسئله ی اصلی اینه که وقتی یه زن ومردتازه باهم اشنا می شن اینقدرمجذوب هم میشن واینقدربه هم نزدیک که هرکدوم خودش رو دردیگری می بینه .اینقدر به هم می پیوندن که دیگه تشخیص نمی دن اون فاصله ی ظریف بین خودشون وطرفشون رو .اینقدرشادیشون رو در شادی دیگری میبینن که رنجش ناشی ازرفتارطرفشون که گاها مخالف خواسته ی خودشون هست رو اصلا حس نمی کنن چه رسدبه اینکه اعلام کنن! اسفناک اینه که نادیده انگاشتن فردیت خودشون وبااین کار شادکردن طرفشون روبه حساب فداکاری وازخودگذشتگی میذارن وکلی به خودشون افتخار می کنن .درحالی که فداکاری وقتی ارزشمند که ازروی شناخت وبا قدرت باشه نه کورکورانه وبا ریاضت ،که این جزخیانت نیست. خیانتی بزرگ درحق خودشون وطرف مقابلشون ودر حق رابطشون. ((مجید: در سطح خودآگاه می شه اسم این کارو فداکاری گذاشت. ولی در سطح ناخودآگاه، دقیقا عین خودخواهیه. یعنی طرفی که به ظاهر خودش رو فدای دیگری می کنه در حقیقت خودش رو دوست داره و به دنبال حفظ و بقای خوده. شاهدش این که کافیه طرف مقابل برخورد سردی نشون بده. اونوقته که شاهد خواهیم بود اون روحیه فداکارانه به صفر نزول پیدا می کنه. حالا چرا؟ چون بی قید و شرط نبوده)).
چطوری ؟ اینطوری که : وضعیت تامدتی خوبه چون اولا این رنجش ها خیلی زیاد نشده که نشه تحملش کرد بعدم اون شورعشق تازه یه انرژی کاذب به ادم می ده که مثل یه مسکن قوی عمل میکنه .اما …اما بعدازمدتی دو تا اتفاق می افته :یکی کوتاه مدت وشخصی ودیگری بلند مدت واجتماعی .شخصیش اینه که این حسای بدکه ناشی ازپنهان کردن ذره ذره ی خوده ،بتدریج زیاد میشن وباعث سردی رابطه می شن وزن ومرد گم ترازقبل .اولش باملاحظه وفداکاری به نام عشق ،خودشون روتقدیم میکنن وبعد می خوان که با جدل ودرگیری خودشون روپس بگیرن (( مجید: آفرین عاااالی بود))، ولی دیگه اینقدر توسط بایدها به بندکشیده شدن که انگار درکنارهم بودنشون بدون این بایدها وقوانین امکان پذیرنیست !(بقول مورتی مثل سیمان که اجرای دیوار رو به هم پیوند می زنه، ((مجید: جالبه منم این مورتی رو دوست دارم)) سرد و بیروح مقهور این قوانین. نتیجه ی بلند مدت و اجتماعیش هم اینه که دقیقا همونطورکه شما گفتید:کافیه حوا چند روز یه کاری رو انجام بده) توهمون دورانی که ادم و حوای قصه ی ما دارن همدیگه رو تعریف وکهنه می کنن با همون مثلا فداکاری هاشون ،وظایف،انتظارات وحق وحقوق هم رو تعریف میکنن ومثل یه تصویر به هم می چسبونن .البته بقای ادم مستلزم شکل گیری همین حقوق و وظایف هست ولی مسئله اینجاست که این وظایف نه براساس مدل خودمون بلکه براساس انتظارات دیگری که اونم اغشته به جامعه ست شکل گرفته واینطوری می شه که ادم وحوای رها بعد ازمدتی خودشون رو مقهور وظایفی می بینن که اصلا باروحیاتشون همخونی نداره ولی چون اینجوری توسط فردمقابلشون تعریف شدن مجبورن شکل تصویرشون زندگی کنن نه شکل خودشون .و چقدردردناکه گم شدن ادما بین تصاویر.البته نمی شه شکل گیری حق وحقوق زن ومرد روکه الان توجوامع هست اینطوری تبیین کرد ولی شاید این فقط یکی ازعلل ادامه ی این روند تو زندگی های تازه باشه . ((مجید: بله موافقم یکی اما بنیادین)) اینکه چرا زندگی های جدید معمولا خیلی سریع رنگ کهنه ی اجتماع رو بخودشون می گیرن. شناخت و عرضه ی خود شاید تنها راه جلوگیری ازافتادن در مخمصه کهنگی باشه .این اتفاق(روبروشدن یه ادم حوا)نادر ولی شگفت انگیزخواهدبود . ((مجید: آنقدر شگفت انگیز که آدم یا حوا ذوقمرگ بشن. اما به شرطی که آدمها و حواها چیزی برای شناخته شدن داشته باشن. بعضیا از دور مثل یه کتاب قطور و استثنایی هستند. ولی تا نزدیک می شی می بینی فقط یک جلد قشنگ دارند و پس از دو سه صفحه تورق کردن جز مطالب تکراری چیزی پیدا نمی کنی. حالا شاید خودشوه مهارت نوشتن ندارند یا واقعا چیزی برای عرضه ندارند. حالا بگذریم از عده ی زیادی که ااول تا خر کتاشبون رونویسی از دیگرانه. فقط می مونن عده ای بسیار معدود که تورق کتابهاشون انگار تمومی نداره. گویی همزمان که دارند خونده می شن از یه طرف دیگه دارند نوشته می شن)).
اقای حیدری درنهایت ببخشیدکه نظرم ازمطلب اصلی طولانی ترشد! ((مجید: خوااااااااااااااااهش می کنم. این روزا روزای تولد وبلاگ منه. اینو به عنوان کادو قبول می کنم. مرسی آتی جان. (آتی گفتم تا با اون یکی عاطفه عزیزم اشتباه نشه)).
۱- درسته بارانکم. باید بگردی اون یک نفرو پیدا کنی. مجازاتشم نوش جان. باید هزینه کنی. اما هر چقدر نبوغت رو بیشتر بکار بندازی هزینه اش کمتر می شه، حتی سر پیری هم همچنان بوی تازگی خواهی داد!!!
۲- مرسی علی جان. اولا اقدام ما فقط از چشم ما کمکه. دیگران اینو مثبت تفسیر نمی کنن. تازه یه چیز دیگه. اگه دیگران همینجوری احساس خوشبختی می کنن و ما یقین نداریم کارامون اونها رو به خوشبختی مورد نظر ما می رسونه حالا چه اصراری داریم که حتما کمکشون بکنیم!!!
۳- آتی جان شرمنده کردی. حاشیه خودم رو بر یادداشتت لابلای یادداشتت داخل پرانتز گذاشته ام.
فدات بشم علی جان من فکر می کنم یکی از راههایی که می شه هم به اکثریت کمک رد و هم توی دام گیر نیافتاد نقد جامعه شناسانه است. بازاندیشی در ارزشها و هنجارها نیاز به تاملات جامعه شناسانه داره. ولی هزینه اش سنگینه. مخصوصا در جوامعی که الزامات هنجاری شدید باشه و دولتها قواعد دموکراس رو رعایت نکنند. راه دومش اینه که روحیه انتقادی توی دانش آموزای مدارس از همون پایه اول ابتدایی تقویت بشه. روحیه نه گفتن و چرا پرسیدن. اهمیت ندادن به محفوظات. به چالش کشیدن فکر. راه حل اولی اصطلاحا راه حل از بالاست. اما دومی راه حل از پایینه. حالا اگه هیچکدوم از اینها رو نتونستیم لااقل باید سعی کنیم تو زندگی شخصی خود و دوستان و آشناهامون یه تلنگری بزنیم.
با سلم مطلبتون جلبه ولی حقوق برابر وقتی امکان داره که مادر تمام شرایط یکسان باشیم در صورتیکه خود ادم و حوا نیز حداقل در شرایط فیزیولوزی اختلاف داشتند.به نظر من در تمام معادلات قدرت نقش اساسی دارد که ادم وحوا نیز در گیر این قضیه بودند.
با تشکر
دیدگاه خود را بیان کنید