امروز به یک روایت روز پدره و به روایتی دیگر روز مرد. یه چیزی شبیه روز مادر و هفته ی زن. به نظر من کارکرد مثبتی که این نامگذاری ها داره اینه که به جامعه یادآوری کنه از همدیگه تقدیر کنید. به هم احترام بذارین. همدیگه رو دوست داشته باشین. همین. ولی من محبت و دوست داشتنی رو که به سفارش دیگران باشد دوست ندارم. این مدل محبت یه جور واکنشه تا کنش. شما باید تبریک بگی چون همه دارند این کار رو می کنند. تازه اوج واکنشی بودنش اینه که اگه فراموش کنی احساس گناه هم به ات دست می ده. قدردانی و محبت باید جوششی باشه نه کوششی.
از طرف دیگه من برای مرد بودنم چه زحمتی کشیده ام. دو تا کروموزوم بر حسب تصادف دست به دست هم دادند و من اتفاق افتادم! مرد بودن یک ویژگی انتسابی است که نیمی از جهان از آن لحاظ با هم شباهت دارند. بنابر این ارزش تمایزبخشی خاصی ندارد. تازه من بخاطر مرد بودنم چه گلی بر سر جهان زده ام که زن بخاطر زن بودنش نزده است. اتفاقا دسته گلهایی من آب داده ام بیشتر از جنس دیگر است و جادارد در این روز مرا مواخذه کنند. با اینحال همین دسته گلها هم بیش از آنکه ریشه در این تفاوت فیزیولوژیک داشته باشد به موقعیتها و شرایط اجتماعی برمی گردد که ما در آن قرار داشته ایم. شرایط و موقعیتهایی که حاصل توافق خودآگاهانه یا ناخودآگاه هر دو جنس بوده است.
حالا اساسا گیریم قبول. روز مرد هم مثل روز زن روز عزیز و مقدسی باشه. خب کی مرده و کی زن؟ آیا نشانه مرد و زن بودن همین تفاوت فیزیولوژیکه. به نظر من مرد و زن دو سر پیوستاری فرهنگی هستند که معرفهای زنانگی و مردانگی بر روی آن توزیع شده اند. جدّی جدّی اوج زنانگی یک زن و مردانگی یک مرد در چیست؟ شجاعت، مسئولیت پذیری، ابراز احساسات، دوراندیشی، نوعدوستی یا … ؟ تا چه اندازه بر سر پاسخی که شما به این سوال می دهید در جمع دوستان و اشنایان تان توافق وجود دارد؟ در کل جامعه چطور؟