دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده
حتما براتون بارها پیش اومده که مجذوب یه منظره قشنگ، کودک زیبا، نم نم بارون، مهمونی بسیار دلپذیر، مصاحبت با دوست یا چیزهای متفاوت دیگر بشین. حسی که در اینجور لحظات به تون دست می ده اصطلاحا مسرت یا همون شادمانی گفته می¬شه طی چنین لحظاتی شما هیچ نیازی به یک واسطه برای ترجمه اون احساس شادمانی ندارید. یه اتفاق درونی عمیق بین شما و اون پدیده است.
شما اگر آدمی هستید که این اتفاق بارها و بارها براتون افتاده پس می تونین به شاخکهای حواس پنج و شش گانه تون اطمینان داشته باشید. طراوت و تازگی اون لحظات با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. حالا اگر ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها بعد از مواجهه با چنین لحظات زیبایی، خاطرات اون لحظات رو با خوتون مرور می کنید و وارد جزئیاتش می شین و دنبال تکرارش هستین و بعضی اوقات در حسرتش می سوزین، در حقیقت دارین به اش فکر می کنین و لذت می برین. اساسا پای لذت وقتی به میان می آد که شما اون خاطرات رو مرور کنین و جزئیاتش رو واسه خودتون و حتی دیگران تشریح کنین. دلتون می خواد برگردین به اون لحظات یا اون افراد و اونا رو مال خودتون کنین (همون میل غریزی به تملک).
شما در زمانهای بعدی هر چقدر بیشتر غرق لذت تجربه های مسرت بخش و شادمان برانگیز گذشته بشین نتیجه اش اینه از یکسو اون تجربه ها بتدریج خوار و خفیف می شن و از طرف دیگه فرصت تجربیات جدید رو از دست می دین. چون تا وقتی اونها تو ذهن تون هر تجربه جدیدی رو با همونها مقایسه می کنین. اونها در حقیقت به متری تبدیل می شن که همه تجربه های جدید رو می خواین باهاشون اندازه گیری بکنین. ذهنی که آکنده از چنین خاطراتی باشه در کم کم خلاقیتش رو از دست می ده و همیشه در گذشته زندگی می کنه.
ما باید به تعبیر کریشنا مورتی چنان توانایی در خودمان تقویت کنیم که آنها را بخاطر نسپریم. ما برای نجات از این بند و همواره نو شدن و تجربیات مسرت بخش داشتن، باید خودمان را از بند تجربیات قبلی نجات بدیم. به آنها فکر نکنیم. مثل آینه باشیم که هیچ چیزی در خاطرش نمی مونه. نه تجربیات تلخ و نه تجربیات شیرین. بخاطر سپاری تجربیات تلخ و شیرین گذشته، شاخکهای حسی ما رو کند و کرخت می کنن. حضور گذشته در حال و مشغولیت ذهنی ما به آنها کم کم ما رو به این نتیجه می رسونه خب دیگه چیزی به زیبایی و مسرت بخشی اون تجربیات وجود نداره. این مشکل دقیقا بخاطر اینه که ذهن ما اونها رو به یه ابزار استاندارد تبدیل کرده.
ما اگر بتونیم به چنان مهارتی که مورتی مد نظرش هست برسیم همه تجربیات برامون مسربخش و شادمانی آور خواهند بود. تجربیات در این حالت اصلا با هم مقایسه نمی شن. وقتی عمیقا به این تعالیم نگاه می کنم می بینم آدمها از دیدگاههای مختلف دارند به نتیجه واحدی می رسن. تجربه دکتر برویر وقتی که می گفت بیرون را به درون راه بده موید تعالیم کریشنا مورتی بود. حالا معنای این عنوان کتاب شعر سهراب را می فهمم که:
ما هیچ ما نگاه.
یا این تکه شعر از همین کتاب:
ای بهار جسارت! امتداد تو در سایه ی کاجهای تامل پاک شد! …..
یا این یکی:
شاخه ی مو به انگور
مبتلا بود
کودک امد
جیبهایش پر از شور چیدن!
من وقتی اینجور مطالب را می خونم دوست ندارم کتاب رو ادامه بدم. چون شادمانی اون لحظه خیییییییییییییلی بزرگه. دلم می خواد همه جهان رو در اون شادی شریک کنم.
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
پرم از سایه ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست.
این حس و حال مال لحظاتیه که سخنرانی دوم کریشنا مورتی رو در کتاب عشق و تنهایی ترجمه آقای مصفا خوندم. او این سخنرانی رو در سال ۱۹۷۹ انجام داده. دقیقا یعنی ۳۲ سال پیش. حالا من در ۴۴ سالگی اونو می خونم احساس می کنم شعف و شادمانی من کمتر از آن آدمهایی که در آن لحظات داشتن حرفاشو تجربه می کردن نیست.
آیا مبعث رسول، نگاهی نو به جهان نبود؟ آنهم وقتی که همگان غرق لذت بیمارگونه تجربه های پیشین خود یا نیاکان خود بودند! مبعث مبارک.
۹ دیدگاه » برای "ما هیچ ما نگاه"
سلاااام اقای حیدری . دارم ذوقمرگ میشم به دودلیل: ۱-بخاطر خوندن این مفاهیم تازه وناب ۲- بخاطر حس کشف شدگی که بهم دست داد.چون با حرفاتون کللللللللی ازسوالام رو جواب دادین. مدتی بود فکرم درگیر این بودکه اولا چرا مورتی میگه باید خاطرات شادمانی رو فراموش کنیم درحالی که ما ازشون لذت میبریم.دوم اینکه این توقف فکر درلحظه ایا باعث کاهش بازدهی فکریمون نمیشه؟با خوندن مطلب شمافهمیدم اون لذت ناشی از حفظ خاطرات بیمارگونه ست وبا شادمانی متفااااااااوته .وبه این خاطرمیگه باید لحظه هامون روبه اینده حمل نکنیم که امکان لمس شادی های جدید رو از خودمون نگیریم. واینکه مورتی بین تفکر خلاقانه وبیمارگونه (حمل خاطرات شادمانی ها) تفاوت قائل شده ودومی رو رد میکنه .پس ما هم میتونیم رشدکنیم هم شادمان باشیم. وکلی سوال دیگه رو جواب دادین که طولانی میشه اگه بگم.انصافا اسم این مطلبتون رو بجای اون یکی باید میذاشتین مجیدمورتی، چون اونبار مجید مورتی ای شده بود امااینبار مورتی مجیدی شده! بازم کلی سوال دارم که چندتاشوفقط میگم :۱- اون فکر خلاقانه که مورتی هم تاییدش میکنه به هرحال بازم باعث میشه ماذهنمون درگیر باشه وبخاطر عدم حضور شادمانی رو ازمون بگیره هرچند خودش شادمانی خاص خودش روداره چون درسته ما اون لحظه همونجایی که هستیم حضورنداریم ولی در حال یه تجربه ی ذهنی بدون واسطه وشادمان کننده هستیم وخاطره حضورنداره. اینطوری شاید فقط مکان حضورمون متفاوته .این درسته؟ ۲- لذت بقول شما مبتذل که فقط مال بعد ازشادمانی وحمل خاطراتش نیست .مربوط به قبل ازتجربه ی شادمانی هم هست. ما گاهی شادمانی هامون رو ازقبل پیش بینی وبرنامه ریزی میکنیم. ایا این هم ابتذاله ؟ هرچند گاهی سخته تفکر خلاقانه رو بویژه درزمینه ی حس ازخاطره ی شادمانی قبل ازوقوع که لذته ، تشخیص داد.اگر اینم ابتذال باشه ،پس شاید به همین دلیله که گاهی تصور لذت از تجربش لذت بخش تره چون مابا فکرکردن به تجربه ی شادیمون قبل از وقوع، اونو حقیر کردیم وطراوت رو ازش گرفتیم.۳- چطور میشه به فکر اجازه ی حمل شادمانی ها وتبدیلشون به لذت رونداد ؟اخه این یه عمر کارکرد ذهن ما بوده .۴- من هم این تجربه رو داشتم که گاهی ازشدت ذوق لای کتاب روبستم ولی نمیدونستم علتش چیه.اولا مرسی که حسم روخوداگاه کردید.دوما من اون لحظه میخوام شادمانیم رو برای اقلا دوستام فریاد بزنم .ایا این همون حس مالکیته؟ مطمئنن انساندوستی نیست چون اگرنگم شادمانیم کمتر میشه و می خوام خفه بشم.۵- ایا صرف قرار گرفتن در لحظه های شادمانی باعث تقویت شاخکهای حسی برای دریافت شادمانی های بعدی میشه یا تحول فکری خاصی برای دریافت زیبایی از تمام جزئیات زندگی لازمه؟ اخه بعضی موقعیتها اینقدر زیباهستند که مهارت خاصی برای شادمانی دراونها لازم نیست ولی همیشه اینطورنیست. ۶- میشه گفت این میل جاودانگی وگریز ازمرگ ناشی ازمیل شدید به تملک لحظه های شادمانی مونه؟یعنی اگرازلذت کاملا تهی بشیم وبه شادمانی در لحظه لحظه ی وجود برسیم ،درواقع هرلحظه داریم متولد میشیم ودرپایان همون لحظه میمیریم. واسه همین میگن تا زندگی رویادنگیریم(شادمانی )مردن را نخواهیم اموخت؟ وای چقدرسوال دارم من ولی دیگه بسه. مررررررررسی که تفاوت لذت وشادمانی رو یادم دادید.این جمله محشره:(( شادمانی دریافت بی واسطه ی لحظه ست. ولذت حمل خاطره ی ان توسط فکر)) خیلی برام پیش اومده بود که سعی میکردم احساس شادیم رو ترجمه کنم وبا خودم بگم که خب این لحظه ی مسرت بخشیه وتوبایدالان لذت ببری!! حالا دیگه این حرف برام خنده داره.وااای این عالیه شادمانی بدون فکروخواستن ،فقط اتفاق میفته .من فکرمیکردم ، تابه شادی برسم ولی نمیرسیدم جزبه لذت مبتذل. منتظرجواب میمونم اقای حیدری عزیز.ولی اگر ندادینم یه دنیااااا ممنون چون حتی فقط ایجاد وپررنگ کردن این پرسشها توذهنم برام کلی ارزش داره. بازم مرسی بخاطرشعرای لطیف و عمیقا مرتبطتون .
سلام … مبعث بر شما هم مبارک! … مطلبتون اونقدر عمیق بود که برای چند لحظه حس کردم مغزم از سکون در خوشیها و ناخوشیهای گذشته خشک و ثابت شده !… وحالا احساس می کنم چقدر فرصت خواهم داشت برای لمس لذتهای نو به نو …
استاد
کتابی که معرفی کردیدو نخوندم و دوست دارم در موردش بیشتر بدونم. آیا ارتباطی با سخن حضرت علی هم پیدا می کنه که فرمودند : بگذارید و بگذرید ببینید و دل مبندید چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
مبعث بر شما هم مبارک
سلام ، یاد حکایتی افتادم از مرحوم علامه طباطبایی ، یکی از اساتید دوران تربیت معلمم تعریف میکرد ، از فرط جوانی اسم این استاد خوب یادم رفته !! میگفت :
روزی در محضر استاد نشسته بودیم ، میوه آوردند ؛ از جمله گیلاس ، استاد دم گیلاسی را
گرفت و آنرا تا جلوی چشمانش بالا آورد ، محو تماشای آن شد . لبخندی بر لبش نشست . شاید دو یا سه دقیقه به آن نگاه کرد . به تعبیر یکی از حضار ، عاشقانه آنرا نگاه کرد . شادی و خرسندی در
چهره اش نمایان بود ، وبعد آنرا گذاشت سر جایش ، پیش بقیه ی میوه ها در حالیکه همچنان نگاهش
به آن بود .
وباز یاد سخنی از مرحوم رضا کرم رضایی ، استاد بزرگ بازیگری افتادم . او می گفت :
به هر کجا که پا می گذارم ، در هر حادثه و اتفاقی که برای من پیش می آید ، چه خوب ،
چه بد ، همیشه به دنبال رگه هایی از شادی و مزاح هستم .
دوست من ، به این جمله ی مهاتما گاندی می اندیشم :
همیشه به ندای درون خودت گوش بده . شادی و آرامش در درون توست .
وبلاگ زیبایت را تبریک می گویم . برایت آرزوی موفقیت می کنم .
استاد شما مستند برکت رو دیدین؟ البته مال چند سال پیشه اما تازه دیدمش و خیلی لذت بردم. نقد مدرنیته بود و در مورد ادیان و آرامشی که تبدیل به پریشانی شده.
گفتم لذتمو با اساتیدم تقسیم کنم…
باسلام به قطعه ای “محلی” ، جرعه ای “غزل” و برگی”سپید” مهمانید؛
اگر سفره ی اشتیاقم را قابل حضورتان بدانید
۱- آتی مورتی عزیز من هم از ذوقمرگی شما ذوقمرگ شدم. من فکر می کنم جواب سوالایی که مطرح کردی رو خودت باید پیدا کنی. شاید نیاز به زمان و مطالعه داره. ولی از سبک و سیاق سوالاتت پیداست که به زودی تجربه های قشنگی پیدا می کنی. حتما با من و دوستانم در میان بذار. ولی پنهان نمی کنم که من بطرز وحشتناکی از اینکه یک نفر دیگه هم پیدا شده و مثل من دیوانه وار از این سبک اندیشه ها کیف کنه کیف می کنم. مرسی بخاطر سوالای خوب و توجه عمیق تون.
۲- بید بیدک عزیزم خیییییییییییییییلی عالی بود این نقل روایت تون از حضرت. برای من خیییییییییییییلی آموزنده بود. احساس می کنم با تاملات تئوریک در رفتار و گفتار گذشتگان مون به نتایج بسیار موثری می تونیم برسیم. اون مستندی رو هم که گفتین تا به حال ندیده ام ولی سعی می کنم پیداش کنم. بازم مرسی.
۳- فریال عزیز خوشحالم که نوشته ام موثر بوده.
۴- مژده خانوم نازنین. نکنه خداااااااااااااای نکرده خاطر نازکت آزرده بشه. کیوی از دور یه جوووووووریه ولی گازش که بزنی خیییییییییییییییییییییلی خوشمزه است!!!
سلام آقای دکتر.منم زاده چروده وساکن پره سرهستم.ولی متاسفانه شمارانشناختم ،ازاینکه باوب سایت شماآشناشدم خوشحالم،امیدوارم یه نشانه ای غیرازآنچه دربیوگرافی شماآمده بدهیدتاشما رابشناسیم،خوشحال خواهم شد.درضمن به وجودشماافتخارمی کنم وبرای شماآرزوی سلامتی وتوفیق دارم.
با سلام وعرض ارادت
((به پاس عشق)) سیدسعیدعندلیب
به پاس عشق ، غزل پوش می شود شعرم
به حجم عشق تو آغوش می شود شعرم
برای این که بفهمد نگاه های تو را
طنین چشم تو را گوش می شود شعرم
شراره می پرد از آتش سخن گاهی
و گاه شعله ی خاموش می شود شعرم
شبانه زمزمه ی عاشقان بود غزلم
و صبح باز فراموش می شود شعرم
اگر حضور تو در شعر من شود کم رنگ
قسم به عشق که مخدوش می شود شعرم
دیدگاه خود را بیان کنید