دستنوشته هاي مجيد حيدري چروده

احساس می کنم گلوله برفی که با آقای میرحسین موسوی دارد درست می شود کم کم دارد بزرگ و بزرگتر می شود
از دو راهی طرقبه که رد شدین اولین دو راهی سمت چپ رو که دو تا رستوران هم سر نبشش قرار داره، وارد بشین. اسم خیابونش هم طرقدره. حدود سه کیلومتر مستقیم برین. می رسین به یه دوراهی دیگه که سمت چپی اش می ره کلاته آهن و سمت راستیش می رسه روستای دهبار. طبیعتش فوق العاده چشم نوازه. به من که خییییییییییییلی چسبییید.

روح آدم سبز می شه اونجا.

مسیر روستای دهبار فوق العاده قشنگ بود. هر چه بیشتر پیش می رفتیم احساس آزادی بیشتری می کردیم.
به همه شما دوستان خوب مشهدی توصیه می کنم برین. ترجیحا روز پنج شنبه یا قبل از ظهر روز جمعه. چون ترافیک عصر روز جمعه طرقبه هر شیرینی رو تلخ می کنه.
سریال حضرت یوسف را تماشا می کردم. عشق یوسف در قلب یعقوب، جا را بر عشق او نسبت به خدا تنگ کرده بود، همانطور که عشق یوسف، همه چیز و همه کس را از زلیخا گرفت. آیا عشق مردم به یوسف، آنها را از خداوند غافل نکرده است؟ آنها خدای یوسف را می پرستند یا یوسف را؟ آنها خدا را بخاطر یوسف دوست دارند یا یوسف را بخاطر خدا؟ مشکل اصلی بسیاری از ما آدمها این است که وسایل و اهداف از همدیگر تمیز نمی دهیم. ما به وسایل عادت می کنیم و هاله ای از تقدّس به آنان می بخشیم و ناخودآگاه فراموشمان می شود اهمیت آنها صرفا بخاطر اهدافی بود که قرار بود تحقّق ببخشند. وقتی یعقوب با آنهمه قرب نسبت به خداوند، از او غافل می شود، عذر بندگان معمولی خداوند حتما پذیرفتنی خواهد بود. یاد یک ضرب المثل معروف چینی افتادم که من با انگشتم به ماه اشاره می کنم و تو به انگشت من خیره می شوی. حَسبُنا الله نِعم الوکیل، نِعم المُولی و نِعم النّصیر.

راستی بخش پژوهش هم به روز شد!
یک روز قبل از تحویل سال دو نفر از دوستان و آشنایان نزدیکت، تصادف شدیدی می کنند و خوشبختانه به خیر می گذرد یعنی فقط نمی میرند، شب دوم سال نو دزد می آید خانه عزیز دیگرت را می زند ولی خوشبختانه باز هم به خیر می گذرد یعنی فرض و یخچال و تلویزیون را نبرده است، روز سوم یک راننده دوبار گواهینامه باطل شده محکم به ماشینت می کوبد و روز چهارم عزیز دیگری ماشنیت را به دیوار می مالد ولی باز هم به خیر گذشته چون کسی نمرده. همه همین حرف را می زنند. شاید خیلی ها بر حسب عادت. شاید این شاید هم ریشه در خودبزرگ بینی من داشته باشد که حرف دیگران را حمل بر عادت آنان می کنم و حرف خود و دیگران نزدیکم را ناشی از تامل و تفکّرات شخصی! ولی هر چه باشد نوعی خوش بینی در جمله باز هم به خیر گذشته وجود دارد. خوشبختانه عصر تبیین ربّانی اگوست کنتی در تصادیف و دزدی به سر رسیده و کسی نیست بگوید خدا خواست اینطور بشود. تا مدتها خدا تنها کسی بود که تمامی خطاهای ناشی از کم تجربگی خود و دیگران را به گردن او می انداختیم.
کتاب فوق العااااااااااااااادّه تامّل برانگیز «وقتی نیچه گریست» را که یک رمان آموزشی در حیطه روانشناسی است و یکی از شاگردان بسیااااااااااااااار عزیزم به ام هدیه داده، می خواندم. این کتاب به طرز بی نظیری جذّاب است. آمیزه ای از واقعیت و خیال. شرح حال رویارویی پزشکی به نام برویر است که به کمک شاگردش زیگموند فروید قصد درمان افسردگی فیلسوف معروف، نیچه را دارد. نیچه ای که به شدّت در مقابل کمک های دیگران ولو به قصد درمان مقاومت می کند. لذا آنها این کار را باید بطرز بسیار ظریف و ماهرانه ای انجام دهند. گفتگوهای این سه در این رمان بسیااااااااار جذاب و تامل برانگیز است.
در جایی از اوایل این کتاب دکتر برویر وقتی غرق خیالات و اندوه می شود به یاد توصیه پزشک معالج خود می افتد که: بیرون را به درون راه بده. این جمله در نگاه من خییییییییییلی نافذ و عمیق است. ما وقتی غرق خیالات و اندوه هستیم تمامی حواس پنج گانه مان مختل است. خواهش می کنم کمی به لحظاتی که دچار اندوه بوده اید فکر کنید. در این لحظات شاخکهای ما در خاموشی کامل به سر می برند و هیچ پیامی را از محیط دریافت نمی کنند. حتی عجیب اینکه بعضا به مخدّرهایی هم پناه می بریم تا پیله ای از خلاء به دور ما بتند و بی حسی و خاموشی شاخکهای مان را طولانی تر کند. شاید خاصیت ضربه این است که ما را در واکنشی تدافعی در خود فرو برد. در هر صورت یکی از توصیه های مهم در مقابله با چنین وضعیتی این است که بیرون را به درون راه بدهیم. خب حالا چگونه بیرون را به درون راه بدهیم. باید به منافذ و گذرگاههای ورود توجه بیشتری بکنیم. باید بیرون را به دقّت تماشا کنیم و اصوات را کامل گوش بدهیم. ما غالبا از بوها غافلیم. گویی شامّه ی ما فقط بر سر سفره های جدید یا اماکن متعفّن کار می کند. دستهای ما گویی فقط برای گرفتن کار می کنند نه برای لمس کردن.
احساس می کنم این توصیه ها کافی نیست. یعنی در مواجهه با اطرافیانم به این نتیجه رسیده ام که هنوز اجرایی به نظر نمی رسد. عادتهای آنها بسیار قوی است. عادات به شدت مانع تغییر و تحوّل هستند. من فکر می کنم مناسبترین افراد برای تغییر عادات بچه ها هستند. باید به بچه ها گوش دادن، تماشا کردن، بوییدن و چشیدن و لمس کردن را آموزش دهیم. مثلا بین آنها مسابقه بگذاریم که هر کس بتواند اصوات بیشتری از محیط بشنود جایزه بگیرد و بعد این توانالیی آنها را در نزد افراد مختلف بازگو و تایید کنیم. مثلا یک چیزی در معرض دیدشان بگذاریم و از آنها بخواهیم هر چه در آن تماشا می کنند نام ببرند. ازشون بخوایم چشماشون رو ببندن و اشیا رو از روی بوهاشون تشخیص بدن. یا فقط با لمس کردن تشخیص بدن.
ولی افسوس که ما خیلی زود می خواهیم به همه چیز برسیم. تغییر عادات، تغییر فرهنگ است. تغییر فرهنگ، زمان می برد.
این خونه جدید رو مدیون شاگرد عزیزم علی شاهرختاش هستم. علی نه بخاطر راه اندازی و طراحی این سایت بلکه بخاطر بسیاری از ویژگیهای دیگه ای که داره در چشم من خیلی بزرگتر از سن و سال فعلی اش به نظر می رسه. در سال نو در خانه نو واسه اش آرزوی موفقیت می کنم و این عکس رو هم به اش تقدیم می کنم.
