سیزده بدر امسال برای اینکه به ترافیک جاده ها برنخوریم زودتر از موعد عازم کوه شدیم. هوای بسیار تمیز کوه با آسمان صاف که در بعضی قسمتهاش ابرکهایی نمایان بود، بازی ابرکها و آفتاب و سایه های باریک درختانی که آبستن برگ بودند بر کوه مناظر بسیار بسیار زیبایی فراهم ساخته بود. واقعا لذتبخش بود مخصوصا برای منی که چندماه بود از چنین فضاهایی دور بودم.

برگشتنی مجددا برای اینکه گرفتار ترافیک نشویم زودتر از موعد راه افتادیم. چشمتان چنان روزی را نبیند. جاده ای که دو طرفه بود و فقط دو لاین داشت، پنج لاینه (سه لاین در آسفالت و دو لاین در شانه های خاکی دو طرف جاده) و یکطرفه شده بود. از راننده بغل دستی ام که داشت خلاف می رفت سوال کردم تکلیف راننده هایی که قرار است از روبرو بیایند چه می شود، جواب داد نمی دونم ولی اگر من از این طرف نیایم بقیه می آیند، دیدم حق ندارد اما راست می گوید. فضای جادّه شدید آنومیک شده بود. هرج و مرج رانندگی به اوج خودش رسیده بود. این حالت منحصر به سیزده بدر نبود. در تمام طول مسافرت هر جا که ترافیک اندکی مشاهده می شد راننده جماعت از چپ و راست، فرعی و اصلی، آسفالت و خاکی هجوم می بردند به سمت جلو. آنوقت ترافیک بطرز لاعلاجی سنگین می شد. گاهی اوقات وسوسه می شدم برم از حواشی جاده چند تا سنگ بزرگ بردارم و بذارم توی شانه خاکی جاده تا مقداری این شرایط رو کنترل کنم. احساس خفگی شدید می کردم. عمییییییقا ناراحت و متاسف بودم از این وضعیت.

در چنین شرایطی بود که یاد حرفای آقای خامنه ای در زمینه اصلاح الگوی مصرف افتادم. آیا ما فقط الگوی مصرف مان مشکل دارد؟ الگوی تولیدمان مگر خوب است؟ الگوی رانندگی چطور؟ الگوی تغذیه؟ الگوی پخت و پز؟ الگوی ورزش؟ الگوی نشست و برخاست؟ الگوی میزبانی و میهمانی رفتن؟ الگوی زیارت؟ الگوی فراغت؟ الگوی بهداشت؟ ما کدام الگویمان درست است که مصرفش درست باشد؟ به راستی چرا وضعیت اینجوری است؟ من اعتقاد دارم این وضعیت را هم نمی شود با عوامل روانشناختی و فردی شهروندان تبیین کرد. جامعه ی ما به لحاظ ساختاری بیمار است. در مراکز رسمی و غیررسمی جامعه پذیری این مرز و بوم، الگوی آموزش و پرورش شهروندان بیمارگونه است. اکثریت آحاد جامعه ی ما می دانند که رعایت الگوها خوب است اما عاطفه ی مثبتی نسبت به این الگوها ندارند و حاضر به رعایت نیستند. چرا؟ چون عاطفه نمی تواند توسط ارتباطات غیرشخصی و غیرمستقیم ایجاد شود. عاطفه باید از طریق ارتباط چهره به چهره و گرم فرستنده و گیرنده ایجاد شود. آن هم فرستنده ای که در نزد گیرنده محبوب باشد. گیرنده ای که هرچقدر در سنین پایین تر (کودکان و نوجوانان) باشد پذیرایی پیام در نزد او بیشتر خواهد بود. مناسبترین فرستنده برای کودکان و نوجوانان ما، معلمان هستند که در کشور ما به دلایل بسیار متعدد دچار کاهش شان و منزلت اجتماعی شده اند و از محبوبیت و نفوذ لازم برخوردار نیستند. بخش اعظم آنها، صرفا به آموزش آنهم از نوع کانون فرهنگی قلمی چی اش می پردازند و کاری به پرورش از این نوعی که مدّ نظر من است ندارند. به همین دلیل است که به عقیده من آنچه که قبل از هر چیز باید اصلاح شود الگوی آموزش است نه مصرف یا تولید.

 

برای کامنت گذاشتن باید روی لینک عنوان همین مطلب در قسمت نوشته های تازه (سمت راست) کلیک کنید.